گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 375 گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست ور طعنه ی عشقت شنوم ننگی نیست با وصل خوشت میزیم و میگریم وصلی که در او فراق را رنگی نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 375 گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست ور طعنه ی عشقت شنوم ننگی نیست با وصل خوشت میزیم و میگریم وصلی که در او فراق را رنگی نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 374 گر جمله ی آفاق همه غم بگرفت بی غم بود آنکه عشق محکم بگرفت یک ذره نگر که پای در عشق بکوفت وان ذره جهان شد که دو عالم بگرفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 373 گر بر سر شهوت و ریا خواهی رفت از من خبرت که بینوا خواهی رفت ور درگذری از این ببینی به عیان کز بهر چه آمدی کجا خواهی رفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 372 گر باد بر آن زلف پریشان زندت مه طال بقا از بن دندان زندت ای ناصح من ز خود برآیی و ز نصح گر زانچه دلم چشیده بر جان زندت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 371 گر آه کنم آه بدین قانع نیست ور خاک شوم شاه بدین قانع نیست ور سجده کنم چو سایه هرسو که مه است پنهان چه کنم ماه بدین قانع نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 370 گر آتش دل نیست پس این دود چراست ور عود نسوخت بوی این عود چراست این بودن من عاشق و نابود چراست پروانه ز سوز شمع خشنود چراست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 369 قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست قومی شادان و بیخبر کان ز خداست چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست چندین من و ماست بیخبر از من و ما است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 368 عمریست که جان بنده بی خویشتن است و انگشت نمای عالمی مرد و زن است برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز سر کوی تو برخاستن است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 367 عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت در ره بنشست و رهزنی کیش گرفت چون در سرشان جایگه پند ندید پای همه بوسید و ره خویش گرفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 366 عشقی نه به اندازه ی ما در سر ماست و این طرفه که بار ما فزون از خر ماست آنجا که جمال و حسن آن دلبر ماست ما در خور او نهایم و او درخور ماست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 365 عشقی که از او وجود بیجان میزیست این عشق چنین لطیف و شیرین از چیست اندر تن ماست یا برون از تن ماست یا در نظر شمس حق تبریزیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 364 عشق تو در اطراف گیایی میتاخت مسکین دل من دید نشانش بشناخت روزی که دلم ز بند هستی برهد در کتم عدم چه عشق ها خواهم باخت