گفتم چشمم که هست خاک کویت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 387 گفتم چشمم که هست خاک کویت پرآب مدار بیرخ نیکویت گفتا که نه بس بود که در دولت من از من همه عمر باشد آب رویت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 387 گفتم چشمم که هست خاک کویت پرآب مدار بیرخ نیکویت گفتا که نه بس بود که در دولت من از من همه عمر باشد آب رویت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 386 گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفت گفت ار بجهی کند غمم مستخفت گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت گفت ار تلف منست عز و شرفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 385 گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون دید مرا مست به هم برزد دست چون شیشه گریست توبه ی ما پیوست دشوار توان کردن و آسان بشکست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 384 گفتا که بیا سماع در کار شدهاست گفتم که برو که بنده بیمار شدهاست گوشم بکشید و گفت از اینها بازآی کان فتنه ی هر دو کون بیدار شدهاست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 383 گفتار تو زر و نعلت ار زرین است یک حبه به نزد کس نیرزی اینست اسبی که بهاش کم گر از زر زین است آن را تو برای ره نورزی این است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 382 کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست کس نیست که اندر سرش این سودا نیست سررشته ی آن ذوق کزو خیزد شوق پیداست که هست آن ولی پیدا نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 381 کس دل ندهد بدو که خونخوار منست جان رفت چه جای کفش و دستار منست تو نیز برو دلا که این کار تو نیست این کار منست کار من است کار منست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 380 گر حلقه ی آن زلف چو شستت نگرفت تا باده از آن دو چشم مستت نگرفت می طعنه زنند دشمنانم شب و روز کز پای درآمدی و دستت نگرفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 379 گرمای تموز از دل پردرد شماست سرمای زمستان تبش سرد شماست این گرمی و سردی نرسد با صدپر بر گرد جهانی که در او گرد شماست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 378 گر شرم همی از آن و این باید داشت پس عیب کسان زیر زمین باید داشت ور آینهوار نیک و بد بنمایی چون آینه روی آهنین باید داشت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 377 گر دف نبود نیشکر او دف ماست آخر نه شراب عاشقی در کف ماست آخر نه قباد صفشکن در صف ماست آخر نه سلیمان نهان آصف ماست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 376 گر در وصلی بهشت یا باغ اینست ور در هجری دوزخ یا داغ اینست عشق است قدیم و در جهان پوشیده پوشیده برهنه میکند لاغ اینست