گویند که صاحب فنون عقل کل است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 399 گویند که صاحب فنون عقل کل است مایه ده این چرخ نگون عقل کل است آن عقل که عقل داشت آن جزوی بود ور عقل ز عقل شد کنون عقل کل است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 399 گویند که صاحب فنون عقل کل است مایه ده این چرخ نگون عقل کل است آن عقل که عقل داشت آن جزوی بود ور عقل ز عقل شد کنون عقل کل است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 398 گویند بیا به باغ کانجا لاغ است نی زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است اندر دل من ز یک از آن صباغست کاندر پر هر زاغ از او صد باغ است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 397 کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست هم کودکی از کمال خیزد شک نیست گر زانکه پدر حدیث کودک گوید عاقل داند که آن پدر کودک نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 396 کم باد سری که آن سران را پا نیست وان دل که به جان غرقه ی این سودا نیست گفتند در این میان نگنجد مویی من موی شدم از آن مرا گنجانیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 395 گفتی گشتم ملول و سودام گرفت تا شد دل از این کار و از این جام گرفت ترسم بروی جامه دران بازآیی کان گرگ درنده باز تنهام گرفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 394 گفتی چونی بنده چنانست که هست سودای تو بر سر است و سر بر سر دست میگردد آن چیز به گرد سر من نامش نتوان گفت ولیکن چه خوش است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 393 گفتند که شش جهت همه نور خداست فریاد ز حلق خاست کان نور کجاست بیگانه نظر کرد به هر سو چپ و راست گفتند دمی نظر بکن بیچپ و راست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 392 گفتم که دلم آلت و انگاز مست مانند رباب دل همآواز منست خود این دل من یار کسی دیگر بود من میگفتم مگر که همباز منست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 391 گفتند که دل دگر هوایی میپخت از ما بشد و هوای جایی میپخت تا باز آمد به عذر دیدم ز دمش کانجا ز برای من ابایی میپخت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 390 گفتم که بیا به چشم من درنگریست من نیز به حال گفتمش کاین دغلیست گفتا که چه میرمی و اینت با کیست تو مرده ی اینی همه ناموس تو چیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 389 گفتم عشقت مرا بت و خویش منست غم نیست غم از دل بداندیش منست گفتا به کمان و تیر خود مینازی گستاخ مینداز گرو پیش منست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 388 گفتم دلم از تو بوسهای خواهانست گفتا که بهای بوسه ی ما جانست دل آمد و در پهلوی جان گشت روان یعنی که بیا بیع و بها ارزانست