مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 411 مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت انصاف بده که نیک مردانه گرفت از دل چو بماند دلبرش دست کشید از جان چو بجست پای جانانه گرفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 411 مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت انصاف بده که نیک مردانه گرفت از دل چو بماند دلبرش دست کشید از جان چو بجست پای جانانه گرفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 410 مرغ جان را میل سوی بالا نیست در شش جهتش پر زدن و پروا نیست گفتی به کجا پرد که او را یابد نی خود به کجا پرد که آنجا جا نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 409 ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاست جانی که نه بیما و نه با ماست کجاست اینجا آنجا مگو بگو راست کجاست عالم همه اوست آنکه بیناست کجاست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 408 ماهی تو که فتنهای ندارم ز تو دست درمان ز که جویم که دلم از تو بخست می طعنه زنی که بر جگر آبت نیست گر بر جگرم نیست چه شد بر مژه هست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 407 ماه عید است و خلق زیر و زبر است تا فرجه کند هر آنکه صاحب نظر است چه طبل زنی که طبل با شور و شر است زان طبل همی زند که آن خواجه کر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 406 ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است مامور ضعیفیم و سلیمان دگر است از ما رخ زرد و جگرپاره طلب بازارچه ی قصب فروشان دگر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 405 ما عاشق عشقیم که عشق است نجات جان چون خضر است و عشق چون آب حیات وای آنکه ندارد از شه عشق برات حیوان چه خبر دارد از کان نبات
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 404 ما را بدم پیر نگه نتوان داشت در خانه ی دلگبر نگه نتوان داشت آن را که سر زلف چو زنجیر بود در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 403 ما را به جز این زبان زبانی دگر است جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است آزادهدلان زنده به جان دگرند آن گوهر پاکشان ز کانی دگر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 402 لطف تو جهانی و قرانی افراشت وین تعبیههای خود به چیزی ننگاشت یک قطره از آن آب در این بحر چکید یگ دانه ز انبار در این صحرا کاشت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 401 گویند مرا که این همه درد چراست وین نعره و آواز و رخ زرد چراست گویم که چنین مگو که اینکار خطاست رو روی مهش ببین و مشکل برخاست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 400 گویند که عشق عاقبت تسکین است اول شور است و عاقبت نمکین است هر چند ز آسیاست سنگ زیرین این صورت بیقرار بالابین است