سلطان ملاحت مه موزون منست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 351 سلطان ملاحت مه موزون منست در سلسلهاش این دل مفتون منست بر خاک درش خون جگر میریزم هرچند که خاک آن به از خون منست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 351 سلطان ملاحت مه موزون منست در سلسلهاش این دل مفتون منست بر خاک درش خون جگر میریزم هرچند که خاک آن به از خون منست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 350 سرمایه ی عقل مرد دیوانگیست دیوانه ی عشق مرد فرزانگیست آنکس که شد آشنای دل از ره درد با خویشتنش هزار بیگانگیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 349 سرگشته دلا به دوست از جان راهست ای گمشده افکار ز پنهان راهست گر شش جهتت بسته شود باک مدار کز قعر نهادت سوی جانان راهست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 348 سرگشته چو آسیای گردان کنمت بیسر گردان چو گوی گردان کنمت گفتی بروم با دگری درسازم با هر که بسازی رد و ویران کنمت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 347 سر سخن دوست نمی آرم گفت دُریست گرانبها نمی آرم سفت ترسم که به خواب دربگویم سخنی شبهاست که از بیم نمی آرم خفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 346 سرسبز بود خاک که آبش یار است خاصه خاکی که ناطق و بیدار است این خاک ز مشاطه ی خود بیخبر است خوش بیخبر است از آنکه زو هشیار است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 345 زان می مستم که نقش جامش عشق است وان اسب سواری که لجامش عشق است عشق مه من کار عظیمی است ولیک من بنده ی آنم که غلامش عشق است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 344 زان می خوردم که روح پیمانه ی اوست زان مست شدم که عقل دیوانه ی اوست شمعی به من آمد آتشی در من زد آن شمع که آفتاب پروانه ی اوست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 343 زان رونق هر سماع آواز دف است زانست که دف زخم و ستم را هدف است میگوید دف که آن کسی دست ببرد کاین زخم پیاپی دل او را شرف است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 342 زان روی که دل بسته ی آن زنجیر است در دامن او دست زدن تقدیر است چون دست به دامنش زدم گفت بهل گفتم که خموش روز گیراگیر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 341 زانروز که چشم من به رویت نگریست یک دم نگذشت کز غمت خون نگریست زهرم بادا که بیتو میگیرم جام مرگم بادا که بیتو میباید زیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 340 روزی که مرا به نزد تو دورانست ساقی و شراب و قدح و دورانست واندم که مرا تجلی احسانست جان در تن من چو موسی عمرانست