ما را چو ز عشق میشود راست مزاج
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 459 ما را چو ز عشق میشود راست مزاج عشق است طبیب ما و داروی علاج پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن این عشق ز کس نزاد و نیداد نتاج
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 459 ما را چو ز عشق میشود راست مزاج عشق است طبیب ما و داروی علاج پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن این عشق ز کس نزاد و نیداد نتاج
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 458 ای آنکه کنی کون و مکان را محدث پاکی و منزهی ز نسیان و حدث جز فکر تو در سرم همه عین خطاست جز ذکر تو بر زبان ضلالست و عبث
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 457 یک چشم من از روز جدایی بگریست چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست چون روز وصال شد فرازش کردم گفتم نگریستی نباید نگریست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 456 یکبار بمردم و مرا کس نگریست گر بار دگر زنده شوم دانم زیست ای کرده تو قصد من تو را با من چیست نی صحبت ابلهان همه دیک تهیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 455 یاری که غمش دوای هر بیمار است او را یار است هر که با او یار است گویند مرا که باش در کار مدام من بیکارم ولیک او در کار است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 454 یاری که به نزد او گل و خار یکیست در مذهب او مصحف و زنار یکیست ما را غم آن یار چرا باید خورد کو را خر لنگ و اسب رهوار یکیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 453 یاری که به حسن از صفت افزونست در خانه درآمد که دل تو چونست او دامن خود کشان و دل میگفتش دامن برکش که خانهٔ پر از خونست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 452 هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است خونریزی او خلاصه ی پرهیز است خورشید چو با بنده عنایت دارد عیبی نبود که بنده بیگه خیز است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 451 هشیار اگر زر است و گر زرین است اسب است ولی بهاش کم از زینست هر کو به خرابات نشد عنین است وانکس که از آنجاست بگو مرد اینست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 450 هرکز ز دماغ بنده بوی تو نرفت وز دیده ی من خیال روی تو نرفت در آرزوی تو عمر بردم شب و روز عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 449 هر صورت کاید به از او امکان هست چون بهتر از آن هست نه معشوق منست صورتها را همه بران از دل خویش تا صورت بی صورتت آید در دست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 448 هر روز دل مرا سماع و طربیست میگوید حسن او بر این نیز مَایست گویند چرا خوری تو با پنج انگشت زیرا انگشت پنج آمد شش نیست