هر روز دلم در غم تو زارتر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 447 هر روز دلم در غم تو زارتر است وز من دل بی رحم تو بیزارتر است بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادارتر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 447 هر روز دلم در غم تو زارتر است وز من دل بی رحم تو بیزارتر است بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادارتر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 446 هر روز حجاب بی قراران بیش است زان درد من از قطره ی باران بیش است آنجا که منم تا که بدانجا که منم دو کون چه باشد که هزاران بیش است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 445 هر روز به نو برآید آن دلبر مست با ساغر پرفتنه ی پرشور بدست گر بستانم قرابه ی عقل شکست ور نستانم ندانم از دستش رست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 444 هر ذره و هر خیال چون بیداریست از شادی و اندهان ما هشیاریست بیگانه چرا نشد میان خویشان کز باخبران بیخبری بدکاریست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 443 هر ذره که در هوا و در هامونست نیکو نگرش که همچو ما مفتونست هر ذره اگر خوش است اگر محزونست سرگشته ی خورشید خوش بیچونست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 442 هر ذره که در هوا و در کیوانست بر ما همه گلشن است و هم بستانست هرچند که زر ز راههای کانست هر قطره طلسمیست و در او عمانست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 441 هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست گر تا به ابد خورند این خوان برپاست بر خوان ازل گرچه ز خلقان غوغاست خوردند و خورند کم نشد خوان برجاست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 440 هر درویشی که در شکست خویش است تا ظن نبری که او خیال اندیش است آنجا که سراپرده ی آن خوش کیش است از کون و مکان و کل عالم بیش است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 439 هر چند که بار آن شترها شکر است آن اشتر مست چشم او خود دگر است چشمش مست است و او ز چشمش بتر است او از مستی ز چشم خود بی خبر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 438 هرچند فراق پشت امید شکست هر چند جفا دو دوست آمال ببست نومید نمی شود دل عاشق مست مردم برسد بهر چه همت دربست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 437 هرچند شکر لذت جان و جگر است آن خود دگر است و شکر او دگر است گفتم که از آن نیشکرم افزون کن گفتا نه یقین است که آن نیشکر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 436 هر چند به حلم یار ما جورکش است لیکن زاری عاشقان نیز خوش است جان عاشق چون گلستان می خندد تن می لرزد چو برگ گویی تبش است