هر جان که از او دلبر ما شادانست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 435 هر جان که از او دلبر ما شادانست پیوسته سرش سبز و دلش خندانست اندازه ی جان نیست چنان لطف و جمال آهسته بگوییم مگر جانانست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 435 هر جان که از او دلبر ما شادانست پیوسته سرش سبز و دلش خندانست اندازه ی جان نیست چنان لطف و جمال آهسته بگوییم مگر جانانست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 434 هر جان عزیز کو شناسای رهست داند که هر آنچه آید از کارگه است بر زاده ی چرخ و چرخ چون جرم نهی کاین چرخ ز گردیدن خود بیگنه است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 433 هجران خواهی طریق عشاقانست وانکو ماهیست جای او عمانست گه سایه طلب کنند و گاهی خورشید آن ذره که او سایه نخواهد جانست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 432 هان ای دل خسته روز مردانگیست در عشق ویم چه جای بیگانگیست هر چیز که در تصرف عقل آید بگذار کنون که وقت دیوانگیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 431 نی بیزر و زور شه سپه بتوان داشت نی بیدل و زهره ره نگه بتوان داشت در سنگستان قرابه آنکس ببرد کز سنگ قرابه را نگه بتوان داشت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 430 نی با تو دمی نشستنم سامانست نی بی تو دمی زیستنم امکانست اندیشه در این واقعه سرگردانست این واقعه نیست درد بی درمانست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 429 نه چرخ غلام طبع خود رایه ی ماست هستی ز برای نیستی مایه ی ماست اندر پس پردهها یکی دایه ی ماست ما آمده نیستیم این سایه ی ماست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 428 ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست جام می لعل نوش کرده بنشست از دیدن و از گرفتن زلف چو شست رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 427 ناگاه برویید یکی شاخ نبات ناگاه بجوشید چنین آب حیات ناگاه روان شد ز شهنشه صدقات شادی روان مصطفی را صلوات
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 426 مینال که آن ناله شنو همسایه است مینال که بانک طفل مهر دایه است هرچند که آن دایه ی جان خودرایه است مینال که ناله عشق را سرمایه است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 425 میگفت یکی پری که او ناپیداست کان جان که مقدست است از جای کجاست آنکس که ازو هر دو جهان روزه گشاست بیکام و دهان روزهگشایی او راست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 424 میگرییم زار و یار گوید زرقست چون زرق بود که دیده در خون غرقست تو پنداری که هر دلی چون دل توست نی نی صنما میان دلها فرقست