ای دوست مگو تو بندهای یا آزاد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 555 ای دوست مگو تو بندهای یا آزاد بنده که خرد برای زشتی و فساد ای دست برآورده تو را دست که داد بگذار مراد خویش کاوراست مراد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 555 ای دوست مگو تو بندهای یا آزاد بنده که خرد برای زشتی و فساد ای دست برآورده تو را دست که داد بگذار مراد خویش کاوراست مراد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 554 ای دل سر آرزو به پای اندر بند امید به فضل راهنمای اندر بند چون حاجت تو کسی روا مینکند نومید مشو دل به خدا اندر بند
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 553 ای دل این ره به قیل و قالت ندهند جز بر در نیستی وصالت ندهند وانگاه در آن هوا که مرغان ویند تا با پر و بالی پر و بالت ندهند
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 552 ای دل اگرت رضای دلبر باید آن باید کرد و گفت کو فرماید گر گوید خون گری مگوی از چه سبب ور گوید جان بده مگو کی شاید
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 551 ای دل اثر صبح گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوختهام فریاد مکن سوختهای خام که دید
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 550 ای اهل مناجات که در محرابید منزل دور است یک زمان بشتابید وی اهل خرابات که در غرقابید صد قافله بگذشت و شما در خوابید
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 549 ای اهل صفا که در جهان گردانید از بهر بتی چرا چنین حیرانید آن را که شما در این جهان جویانید در خود چو بجویید شما خود آنید
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 548 ایام وصال یار گویی که نبود وان دولت بیشمار گویی که نبود از یار به جز فراق بر جای نماند رفت آن همه روزگار گویی که نبود
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 547 ای اطلس دعوی تو را معنی برد فردا به قیامت این عمل خواهی برد شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 546 ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد شد حامله از شادی و صد غنچه بزاد زین غلغلهای فتاد در انجم و چرخ در غلغله چشم ماه بر انجم افتاد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 545 ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد وز با نمکی راه نظر چشم تو زد آنکس که چو توتیاش عزت دارد آمد به طریق این شکر چشم تو زد
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 544 ای آن که ز تو مشکلم آسان گردد سرو و گل و باغ مست احسان گردد گل سرمست و خار بد مست و خمار جامی در ده که جمله یکسان گردد