ورود-ثبت نام

با مور گفت مار، سحرگه به مرغزار

پروین اعتصامی – قصیده شماره 26

مور و مار

با مور گفت مار، سحرگه به مرغزار

کاز ضعف و بیخودی، تو چنین خردی و نزار

همچون تو، ناتوان نشنیدم به هیچ جا

هر چند دیده ام چو تو جنبندگان هزار

غافل چرا رَوی، که کشندت چو غافلان

پشت از چه خم کنی، که نهندت به پشت بار

سر برفراز، تا نزنندت به سر قفا

تن نیک دار، تا ندهندت به تن فشار

از خود مرو، ز دیدن هر دست زورمند

جان عزیز، خیره بهر پا مکن نثار

کار بزرگ هستی خود را مگیر خرد

آگه چو زین شمار نه ای، پند گوشدار

از سست کاری، این همه سختی کشی و رنج

بی موجبی کسی نشد، ای دوست، چون تو خوار

آن را که پای ظلم نهد بر سرت، بزن

چالاک باش همچو من، اندر زمان کار

از خویشتن دفاع کن، ار زانکه زنده ای

از من، ببین چگونه کند هر کسی فرار

ننگ است با دو چشم به چه سرنگون شدن

مرگ است زندگانی بی قدر و اعتبار

من، جسم زورمند بسی سرد کرده ام

هرگز نداده ام به بداندیش زینهار

سرگشته چون تو، بر سر هر ره نگشته ام

گاهی به سبزه خفته ام آسوده، گه به غار

از بهر نیم دانه، تو عمری تلف کنی

من صبح موش صید کنم، شام سوسمار

همواره در گذرگه خلقی، تو تیره روز

هر روز پایمالی و هر لحظه بی قرار

خندید مور و گفت: چنین است رسم و راه

از رنج و سعی خویش، مرا نیست هیچ عار

آسوده آنکه در پی گنجی کشید رنج

شاد آنکه چون منش، قدمی بود استوار

بیهش چه خوانیم، که ندیدست هیچ کس

مانند مور، عاقبت اندیش و هوشیار

من، دانه ای به لانه کشم با هزار سعی

از پا دراوفتم به ره اندر، هزار بار

از کار سخت خود نکنم هیچ شکوه، زانک

ناکرده کار، می نتوان زیست کامکار

غافل تویی، که بد کنی و بی خبر روی

در رهگذر من نبود دام و گیر و دار

من، تن به خاک می کشم و بار می برم

از مور، بیش ازین چه توان داشت انتظار

کوشم به زندگی و ننالم به گاه مرگ

زین زندگی و مرگ که بودست شرمسار

جز سعی، نیست مورچگان را وظیفه ای

با فکر سیر و خفتن خوش، مور را چه کار

شادم که نیست نیروی آزار کردنم

در زحمت است، آنکه تو هستیش در جوار

جز بددلی و فکرت پستت، چه خصلتی است

از مردم زمانه، تو را کیست دوستدار

ایمن مشو ز فتنه، چو خود فتنه می کنی

گر چیره ای تو، چیره تر است از تو روزگار

افسونگر زمانه، تو را هم کند فسون

صیاد چرخ پیر، تو را هم کند شکار

ای بی خبر، قبیله ی ما بس هنرورند

هرگز نبوده است هنرمند، خاکسار

مورم، کسی مرا نکشد هیچگه به عمد

ماری تو، هر کجاست بکوبند مغز مار

با بد، به جز بدی نکند چرخ نیلگون

از خار، هیچ میوه نچیدند غیر خار

جز نام نیک و زشت، نماند ز کارها

جز نیکویی مکن، که جهان نیست پایدار

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها