ورود-ثبت نام

در باغ، وقت صبح چنین گفت گل به خار

پروین اعتصامی – قصیده شماره 25

گل و خار

در باغ، وقت صبح چنین گفت گل به خار

کز خویش، هیچ نایدت ای زشت روی عار

گلزار، خانه ی گل و ریحان و سوسن است

آن به که خار، جای گزیند به شوره زار

پژمرده خاطر است و سرافکنده و نژند

در باغ، هر که را نبود رنگ و بو و بار

با من تو را چه دعوی مهر است و همسری

ناچیزی توام، همه جا کرد شرمسار

در صحبت تو، پاک مرا تار و پود سوخت

شاد آن گلی، که خار و خسش نیست در جوار

گه دست می خراشی و گه جامه می دری

با چون تویی، چگونه توان بود سازگار

پاکی و تاب چهره ی من، در تو نیست هیچ

با آنکه باغبان منت بوده آبیار

شبنم، هماره بر ورقم بوسه می زند

ابرم به سر، همیشه گهر می کند نثار

در زیر پا نهند تو را رهروان ولیک

ما را به سر زنند، عروسان گلعذار

دل گر نمیگدازی و نیش ار نمیزنی

بی موجبی، چرا ز تو هر کس کند فرار

خندید خار و گفت: تو سختی ندیده ای

آری، هر آنکه روز سیه دید، شد نزار

ما را فکنده اند، نه خویش اوفتاده ایم

گر عاقلی، مخند به افتاده، زینهار

گردون، به سوی گوشه نشینان نظر نکرد

بیهوده بود زحمت امید و انتظار

یک روز آرزو و هوس بیشمار بود

دردا، مرا زمانه نیاورد در شمار

با آنکه هیچ کار نمی آیدم ز دست

بس روزها، که با منت افتاده است کار

از خود نبودت آگهی، از ضعف کودکی

آن ساعتی که چهره گشودی، عروس وار

تا درزی بهار، برای تو جامه دوخت

بس جامه را گسیختم، ای دوست، پود و تار

هنگام خفتن تو، نخفتم برای آنک

گلچین بسی نهفته درین سبز مرغزار

از پاسبان خویشتنت، عار بهر چیست

نشنیده ای حکایت گنج و حدیث مار

آنکو تو را فروغ و صفا و جمال داد

در حیرتم که از چه مرا کرد خاکسار

بی رونقیم و بیخود و ناچیز، زان سبب

از ما دریغ داشت خوشی، دور روزگار

ما را غمی ز فتنه ی باد سموم نیست

در پیش خار و خس چه زمستان، چه نوبهار

با جور و طعن خارکن و تیشه ساختن

بهتر ز رنج طعنه شنیدن، هزار بار

این سست مهر دایه، درین گاهوار تنگ

از بهر راحت تو، مرا داده بس فشار

آیین کینه توزی گیتی، کهن نشد

پرورد گر یکی، دگری را به کشتزار

ما را به سر فکند و تو را برفراشت سر

ما را فشرد گوش و تو را داد گوشوار

آن پرتوی که چهره تو را جلوه گر نمود

تا نزد ما رسید، به ناگاه شد شرار

مشاطه ی سپهر نیاراست روی من

با من مگوی، کزچه مرا نیست خواستار

خواری سزای خار و خوشی درخور گل است

از تاب خویش و خیرگی من، عجب مدار

شادابی تو، دولت یک هفته بیش نیست

بر عهد چرخ و وعده ی گیتی، چه اعتبار

آنان کزین کبود قدح، باده می دهند

خودخواه را بسی نگذارند هوشیار

گر خار یا گلیم، سرانجام نیستی است

در باغ دهر، هیچ گلی نیست پایدار

گلبن، بسی فتاده ز سیل قضا به خاک

گلبرگ، بس شدست ز باد خزان غبار

بس گل شکفت صبحدم و شامگه فسرد

ترسم، تو نیز دیر نمانی به شاخسار

خلق زمانه، با تو به روز خوشی خوشند

تا رنگ باختی، فکنندت به رهگذار

روزی که هیچ نام و نشانی نداشتی

جز من، تو را که بود هواخواه و دوستدار

پروین، ستم نمی کند ار باغبان دهر

گل را چراست عزت و خار از چه روست خوار

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها