اشک طرف دیده را گردید و رفت

پروین اعتصامی – قصیده شماره 15

سفر اشک

اشک طرف دیده را گردید و رفت

اوفتاد آهسته و غلتید و رفت

بر سپهر تیره ی هستی دمی

چون ستاره روشنی بخشید و رفت

گر چه دریای وجودش جای بود

عاقبت یک قطره خون نوشید و رفت

گشت اندر چشمه ی خون ناپدید

قیمت هر قطره را سنجید و رفت

من چو از جور فلک بگریستم

بر من و بر گریه ام خندید و رفت

رنجشی ما را نبود اندر میان

کس نمی داند چرا رنجید و رفت

تا دل از اندوه، گرد آلود گشت

دامن پاکیزه را برچید و رفت

موج و سیل و فتنه و آشوب خاست

بحر، طوفانی شد و ترسید و رفت

همچو شبنم، در گلستان وجود

بر گل رخساره ای تابید و رفت

مدتی در خانه ی دل کرد جای

مخزن اسرار جان را دید و رفت

رمزهای زندگانی را نوشت

دفتر و طومار خود پیچید و رفت

شد چو از پیچ و خم ره، باخبر

مقصد تحقیق را پرسید و رفت

جلوه و رونق گرفت از قلب و چشم

میوه ای از هر درختی چید و رفت

عقل دوراندیش، با دل هر چه گفت

گوش داد و جمله را بشنید و رفت

تلخی و شیرینی هستی چشید

از حوادث باخبر گردید و رفت

قاصد معشوق بود از کوی عشق

چهره ی عشاق را بوسید و رفت

اوفتاد اندر ترازوی قضا

کاش می گفتند چند ارزید و رفت

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها