زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند

رهی معیری – غزلیات

شماره 62

ساغر خورشید

زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند

رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند

شکوه ای نیست ز طوفان حوادث ما را

دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند

جرعه نوشان تو ای شاهد علوی چون صبح

باده از ساغر خورشید جهانتاب زنند

خاکساران تو را خانه بود بر سر اشک

خس و خاشاک، سراپرده به گرداب زنند

گفتم : از بهر چه پویی ره میخانه رهی

گفت : آنجاست که بر آتش غم، آب زنند

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها