سعدی-مثنوی شماره 30
خری از روستایی ای بگریخت
جل بیفکند و پاردم بگسیخت
در بیابان چو گورخر میتاخت
بانگ میکرد و جفته میانداخت
که به جان آمده ز محنت و بند
داغ و بیطار و بار و پشماگند
شادمانا و خرّما که منم
که از این پس به کام خویشتنم
روستایی چو خر برفت از دست
گفت ای نابکار صبرم هست
پس بخواهی به وقت جو گفتن
که خری بد ز پایگه رفتن
به مزاحت نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جد از او بردار
همچنین مرد جاهل سرمست
روز درماندگی بخاید دست
ندهند آنچه قیمتش ندهی
نشود کاسه ی پر ز دیگ تهی