یار ما را گر غمی از یار نبود گو مباش

خواجوی کرمانی – غزل شماره 539

یار ما را گر غمی از یار نبود گو مباش

ور من غمخوار را غمخوار نبود گو مباش

ما چنین بیمار و او از درد ما فارغ ولی

گر طبیبی را غم از بیمار نبود گو مباش

در جهان تاتار زلفش عنبرافشانی کند

گر نسیم نافه ی تاتار نبود گو مباش

گر جهان بی یار باشد من جهانم از جهان

چون سر از دستم شد ار دستار نبود گو مباش

شادی از دینار باشد نیک بختان را ولیک

کاش بودی شادی ار دینار نبود گو مباش

گر به دانایی دلم اقرار نارد گو میار

ور درین کارش غم از انکار نبود گو مباش

من که از جام می لعل تو مست افتاده ام

گر مقامم بر در خمّار نبود گو مباش

هر که را بازاریی بیزار کرد از عقل و دین

از سر بازار اگر بیزار نبود گو مباش

گر ز می نبود شکیبم یکنفس عیبم مکن

می پرستی گر ز می هشیار نبود گو مباش

چون مرا در دیر جام باده دایم دایرست

در دیارم گر ز من دیّار نبود گو مباش

گر غمت گرد از من خاکی برآرد گو برآر

چون تو هستی گر ز من آثار نبود گو مباش

زین صفت کانفاس خواجو مشک بیزی می کند

عود اگر در طبله ی عطار نبود گو مباش

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها