قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار جویا معروفی

اشعار جویا معروفی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

 

هوای روی تو دارم، نگو هوای تو نیست

در این زمانه صدایی به جز صدای تو نیست

هنر به دست تو زد بوسه، ای عزیزترین

چه جای غم که در این دهکده خدای تو نیست

چه جای غم که تو را بر سریر ننشانند

میان بی هنران زمانه جای تو نیست

تو آفتاب عیانی بگو به خفاشان

که آن چه از کف شان رفته در قفای تو نیست

هنر، شرافت و اخلاق، دوستی و ادب

جز این قدر چه بگویم که این سزای تو نیست

((دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش))

که اهل فضلی و جز فضل در سرای تو نیست

تو را همین که پسندیده سایه جان عزیز

بس است، تند بران، بخل گرد پای تو نیست

تمام عمر دعا می کنم تو را ای دوست

که هیچ کار، پسندیده چون دعای تو نیست

 


شعر دوم:

 

ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم

آشنای من و بیگانه تورا گم کردم

عشق، ای شاهد آن نیمه ‌شب بارانی

در همان کوچه،همان خانه تو را گم کردم

در همان لحظه، همان ثانیه‌ ی بی‌تابی

با همان حال غریبانه تو را گم کردم

دلم از پایه فرو ریخت پس از رفتن تو

گنج در خانه‌ ی ویرانه،تو را گم کردم

شانه‌ ام از غم بی هم‌نفسی می‌لرزد

هم‌نفس، بر سر این شانه تو را گم کردم.

تا جنون فاصله‌ای نیست از این‌جا که منم

ای قرار دل دیوانه تو را گم کردم

آه،ای لحظه‌ی زیبای سرودن از تو

آه، ای گوهر دردانه تو را گم کردم

 


شعر سوم:

 

ای بی‌کران سبزترین، از خزان نگو

با من بمان و هیچ زمان از زمان نگو

با من بمان و گوش کن این شعر تازه را

جان من امشب از غم و سودای نان نگو

گفتی جدایی است سرانجام عاشقی

امروز فرق می‌کند از باستان نگو

با این که با صدای بنان می‌شناسمت

این جا بمان همیشه و از کاروان نگو

از خاطرات مشترک امشب سوال کن

در خلوت شبانه‌ام از این و آن نگو

گفتم که دوست دارمت ای سبز بی‌کران

گفتی خزان شده است، برو داستان نگو

 


شعر چهارم:

 

امروز نفس‌های کسی چاره‌ گشا نیست

امروز کسی پشت در و پنجره‌ها نیست

این شهر پر از مدعیان است، ولی نه

هر خار و خسی محرم اسرار خدا نیست

در مساله‌ی عشق، حکیم از سر غفلت

در فلسفه اش غلت زد و گفت: روا نیست

از چار طرف بانگ کلاغ است و دروغ است

فردای خوشی، چون خبر از چلچله‌ها نیست

با صبر گشایش برسد، ما که ندیدیم

((جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست ؟))

از نفرت و از کینه سراسر شده اینجا

ارزانیِ‌تان باد! که این خانه‌ی ما نیست

یک عمر به اجبار ننالیدم و این شعر

پژواکِ سکوت است، سکوت است، صدا نیست !

 


شعر پنجم :

 

خوشا به بخت بلندم که در کنار منی

تو هم قرار منی هم تو بی‌قـرار منی

گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز

بیا ورق بزن این فصــــل را، بهار منی

به روزهای جدایی دو حالت است فقط

در انتظار توام یا در انتظار منی

“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”

خوش است چون که شب و روز در کنار منی

بمان که عشق به حال من و تو غبطه خورد

بمان که یار توام ، عشق کن که یار منی

بمان که مثل غزل‌های عاشقانه‌ی من

پر از لطافت محضی و گوشوار منی

من “ ابتهاج”‌ ترین شاعر زمان توام

تو عاشقانه ترین شعر روزگار منی


واژگان کلیدی: اشعار جویا معروفی،نمونه شعر جویا معروفی،شاعر جویا معروفی،شعرهای جویا معروفی،شعری از جویا معروفی،یک شعر از جویا معروفی،شعر سنتی جویا معروفی،غزل جویا معروفی،غزلیات جویا معروفی،غزل های جویا معروفی،غزلی از جویا معروفی،جویا معروفی خوشا به بخت بلندم.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*