اشعار همیار بمی

اشعار همیار بمی
شعر نخست :
از من شیدا ربودی اختیار جان ز یک سو
دین ز یک سو نیز با آن همرهش ایمان ز یک سو
اندرین دوران پيري طاقتم برده است از کف
موی مشکینت ز یک سو و آن لب خندان ز یک سو
بر دو راهی مانده ام چون میدهد رنج و عذابم
رفتن از عصیان ز یک سو ماندن از پیمان ز یک سو
نقش رویت در خیالم خواب را آشفته سازد
روز از یک سو برد آن وقت شبگاهان ز یک سو
میزنی با غمزه بر اين مرغ بی بال و پر دل
ناوک ابرو ز یک سو تیرک مژگان ز یک سو
رشک دارند ای عجب بر من که دل سوی تو دارم
عابد و زاهد ز يک سو سائل و سلطان ز یک سو
همچو یوسف نیست باکم از دورنگیهای اخوان
میپذیرم چَه ز یک سو گوشه ی زندان ز یک سو
میکشد “همیار” را امروز و فردا کردنت بر
دامن صحرا ز یک سو قلب کوهستان ز یک سو
شعر دوم :
مدد از باده چشم خویش بینا میکنم هر شب
بدینسان بر رهت آنرا مهیا میکنم هر شب
چنان تلخابه ی نوشین دهد مستی سرشارم
که با زحمت خود از خویشم شناسا میکنم هر شب
گرَم مستی دوام آرد به عذر درد تنهايي
به خلوت گریه خاموشانه تنها میکنم هر شب
ثبات و صبر رفت از دل من بیچاره با زحمت
صبوری از دل ریشم تمنا میکنم هر شب
سماع خویش بلبل بر گل اعطا میکند هر روز
من آن هم بر گل روی تو اعطا میکنم هر شب
غمم را سخت میکوشم که پنهان سازمش لیکن
چه سازم ز آتش مِی آن هویدا میکنم هر شب
به پای دل سفر دارم به دنیای خیالاتم
در این دنیا نشانی از تو پیدا میکنم هر شب
اگر “همیار”! میبینی نی ام فارغ ز سودایش
ادا حق وفاداری به زیبا میکنم هر شب
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
اشعار همیار بمی
واژگان کلیدی: اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از هميار بمی.





