اشعار زینب حسامی

اشعار زینب حسامی
شعر نخست :
سری بی شانه می فهمد که تکیه گاه یعنی چه
قلم بی واژه میفهمد غم جانکاه یعنی چه
زنی عاشق که در قید تاهل بوده می داند
که چشم قرمز و شب گریه ی ناگاه یعنی چه
چه میفهمی زلیخا از غم یوسف چه ها دیده
زلیخا خوب میفهمد ته یک چاه یعنی چه
اگر در بند قید و شرع باشی خوب میدانی
که محبوبت شده ممنوعه ی دلخواه یعنی چه
چه میفهمی تو درد دختری را بین فامیلی
که خورده روی پیشانی او گمراه یعنی چه
اگر که بی گناهی باز محکومت کنند آخر
تو آنجا تازه میفهمی که کوه و کاه یعنی چه
سکوت و چای و سیگار و مرور خاطراتش را
به روی بوم نقاشی کنی با آه یعنی چه
ببازی پای شطرنجی تمام هستی خود را
تو میفهمی سپاه بی وزیر و شاه یعنی چه
مسافر باشی و جا مانده باشی از قطار و بعد
تو درکم میکنی جامانده بین راه یعنی چه
و من بدجور از دنیا و بودن خسته ام مردم
تو درکم کن که اینجا تیغ و بسم الله یعنی چه
شعر دوم :
زندان کشیده دور تنم گوش های هار
دیوار شهر پر شده از موش های هار
قلبی شکسته زیر لگد های منجمد
کرکس نشسته در تن این قوش های هار
زندانی ام به حبس ابد تا ته غروب
در زیر چنگ و ناخن آغوش های هار
دایم جویده است مرا زیر طعنه ها
دندان تیز افعی خرگوش های هار
له شد جهان بینش احساس آینه
در زیر چرخ دنده ی خاموش های هار
پایی شکسته بر سر زنجیرهای سرد
بعضی تنیده بر لب در پوش های هار
اینجا قبیله تا بن دندان مسلح است
دورت حصار بوده از این جوش های هار
خیاط شهر دوخته بر روی سرنوشت
سربی به جای دکمه ی تنپوش های هار
خون جگر به روی لبم دلمه بسته است
از زهر بی نهایت دم نوش های هار
زنگ صدای قافله ی مرگ میرسد
سوت قطار ممتد چاووش های هار
حالا بپوش رقص کفن را به مرگ خود
تشییع میکنند تو را دوش های هار
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
اشعار زینب حسامی
واژگان کلیدی: اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از زينب حسامي غزل.






سلام
پایدار باشید
عالی بود..