اشعار پیرایه یغمایی - ادبستان شعر پارسی ❤️

اشعار پیرایه یغمایی

اشعار پیرایه یغمایی

اشعار پیرایه یغمایی

 

شعر نخست :

آن زن ديگر

در من- آری-  زنی است وهم آور

زنی  از يک قبيله ی ديگر

از تبار هميشه ی افسوس

 

آشنا هست و من ندانم کيست

می هراسم ، ولی گريزم نيست

شده ام در در درون او محبوس

 

هر شب از قعر آب های زلال

می نشيند به گريه های محال

اشک او هم تراز اقيانوس

 

می برد ، می برد  مرا با خويش

تا ته اشک، تا ته تشويش

تا ته سردخانه ی کابوس

 

می گريزم از او،از او، اما

می روم باز سوی او ، اما

تا سقوط شمارشی معکوس

 

 


شعر دوم :

يک زن به شکل اندوه

در کوچه های خوابم، خورشید کج مدار است

هر سایه ای مورّب، هر انحنا دوار است

بن بست های عاصی، پیچیده اند درهم

گم می شوم در آن ها، این با خودم قرار است

در کوچه های خوابم، هر سینه ایست حفره

هر حفره ایست خانه، هر خانه سوگوار است

هر پنجره نشسته، در چارچوب عصیان

هر در، دهان بازی، آماده ی هوار است

چندان شَتک زده خون، بر شانه های دیوار

کز مُهر آن نبوّت، دیوار داغدار است

بر تاق بست ساباط، یک پیکر معلق

یک سر بدار عاشق، بازیچه ی غبار است

هر خِش و خِش برگی، فریاد اعتراضی است

هر شاخه ی درختی، مضمون چوب دار است

در کوچه های خوابم، یک چهره ی مکرّر

یک زن به شکل اندوه، همواره آشکار است

انگار دیده ام من، او را به بی شماره

تکرار سال عمرش، افزون تر از هزار است

با باوری شکسته، بر هر سکو نشسته

گل میخ دیده گانش، تابوت انتظار است

کوچه به کوچه هر سو، من می گریزم از او

اما نگاه سردش، گام مرا مهار است

آخر کجا گريزم، از شکل ديگر خود؟

او با من است و در من، تا هست ماندگار است

 


شعر سوم :

ای رفيق نيمه راه

 

ای رفيق نيمه راه، می روی

راه را به اشتباه می روی

کوه، ايستاده ام، نمی روم

باد می وزد- تو کاه- می روی

در تعجّبم که با دو چشم باز

سرنگون به قعر چاه می روی

سرشکسته آمدی از امتحان

بی ثمر پی کلاه می روی

نام را به ذبح ِ ننگ می بری

در شفاعت گناه می روی

جامه دانی از شتاب بسته ای

مست مرگی و سياه می روی

می سپارمت به آخرين نگاه

کم کم از خط نگاه می روی


شعر چهارم : 
آمد ولی …



آمد، ولی نيامده در فکر خام بود

بازش همان ستيزه گری در مرام بود

آلوده بود نُقل کلامش به زهر چشم

از او دگر ز عشق شنيدن حرام بود

می گفتمش که بگذرد، اما نمی شنيد

در پافشاری غلطش يک کلام بود

من خشت بيت های غزل بودم و دريغ

او تيشه بود و درصدد انهدام بود

ليلايی ام به چشم نيامد، نبود قيس

گويی که از قبيله ی ابن السلام بود

نامانده رفت، از دل و از ديده رفت… رفت

آغاز ما از اوّل ِ اوّل، تمام بود

سرگشته باد او که ندانست عاقبت

حق با که بود و روی حقيقت کدام بود؟


اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی


واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از نو پيرايه يغمايي .

1 دیدگاه دربارهٔ «اشعار پیرایه یغمایی;

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤