رهت سنگی ندارد ای شرر! وجد رهایی‌ کن

بیدل دهلوی- غزل شماره 2507

رهت سنگی ندارد ای شرر! وجد رهایی‌ کن

پرِ افشانده را بسم الله بخت آزمایی ‌کن

ز غفلت چند ساز نغمه‌های بی‌اثر بودن؟

به قدر اضطراب یک سپند، آتشْ نوایی کن

ندامت رهبر است آنجا که طاقتها ضعیف افتد

ز خود گر بر نیایی، نوحه‌ای بر نارسایی ‌کن

نگاه عبرت از درد زمینگیری چه غم دارد؟

مژه بردار و رفع شکوه‌های بی‌عصایی کن

دماغ سربلندی خاص استنغاست، ای غافل

تو گرد احتیاجی، بر فلک هم جبهه‌سایی کن

نیاز پای بوسش تحفهٔ دیگر نمی‌خواهد

به خون هر دو عالم صفحهٔ شوقی حنایی کن

ز پیش ‌آهنگی قانونِ عبرت‌ها مشو غافل

به هر سازی که در پای شکست آید صدایی کن

حضور آفتاب از سایه ریزد رنگ خورشیدی

چو محو جلوه‌اش‌ گشتی دو عالم خودنمایی‌ کن

حوادث با طبیعت کارها دارد، ملایم شو

شکست رنگ بسیار است، فکر مومیایی کن

نفس تا بی‌نشان گشتن کمین زندگی دارد

غبارت را به هر رنگی ‌که می‌خواهی هوایی ‌کن

تمیز نام و ننگست آشیان عزّت و خواری

اگر زین دام وارستی، مگس باش و همایی کن

سحاب فضل از هر قطره استعداد می‌ریزد

نه‌ای کم از صدف، ای دست! حاجت دل گدایی کن

جهان غیرست تا الفت‌پرست نسبت خویشی

ز خود بیگانه شو با هر که خواهی آشنایی کن

فریب اعتبارات است بیدل مانع وصلت

غبار نیستی شو، خاک در چشم جدایی کن

 

 

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها