
سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت
شماره 1
سخن در صلاح است و تدبیر و خوی
نه در اسب و میدان و چوگان و گوی
تو با دشمنِ نفس همخانهای
چه در بندِ پیکارِ بیگانهای ؟
عنان باز پیچانِ نفس از حرام
به مردی ز رستم گذشتند و سام
تو خود را چو کودک ادب کن به چوب
به گرز گران مغز مردم مکوب
وجود تو شهری است پر نیک و بد
تو سلطان و دستور دانا خرد
رضا و ورع نیکنامان حر
هوی و هوس ، رهزن و کیسه بر
چو سلطان عنایت کند با بدان
کجا ماند آسایش بخردان ؟
تو را شهوت و حرص و کین و حسد
چو خون در رگانند و جان در جسد
هوی و هوس را نماند ستیز
چو بینند سر پنجه ی عقل ، تیز
رئیسی که دشمن سیاست نکرد
هم از دست دشمن ریاست نکرد
نخواهم در این نوع گفتن بسی
که حرفی بس ار کار بندد کسی