اشعار حسین فروزنده

اشعار حسین فروزنده
شعر نخست :
عجب کمان و کمینی ست چشم و ابرویت
عجب کمند بلندی ست تاب گیسویت
شکار می شود آخر هر آنچه بگریزد
نمانده راه فراری برای آهویت
نسیم می وزد این عطر توست واویلا
رسد به خلوت دلدادگان اگر بویت
دوباره خیل هواخواه در تمنایت
دوباره لشکر عشاق در تکاپویت
چقدر کشته و زخمی به بار می آید
اگر دوباره بیفتد نقاب از رویت
خوشا به هلهله کشتگان در راهت
بدا به زندگی عاشقان ترسویت
بدا به من که خزانم، به من که ویرانم
و نیست بال و پری تا شوم پرستویت
بیا کمان و کمندت درست، کاری کن
نمانده راه فراری برای آهویت
شعر دوم :
در سرزمین دستهایم خشکسالی ست
چشم امیدم خشک و لبهایم سفالی ست
من مرده ام مرده شبیه مردمی که
تنها علاج دردهاشان بی خیالی ست
باید که با سرمای وحشی خو بگیرم
وقتی نگاه مردم شهرم سوالی ست
سردرگمم مثل کلاف بی سری که
آخر اسیر تار و پود دار قالی ست
جبر جهان جاهلیت را چشیدم
اینجا خدای مردم شهرش خیالی ست
زنده به گورم کرده دنیایی که در آن
شاعر به جرم ساده بودن لاابالی ست
ای مرگ آغوش خودت را باز کن که
جایت همیشه در کنار شعر خالی ست
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از.





