اشعار یغمای جندقی

اشعار یغمای جندقی
شعر نخست:
بهار، ار باده در ساغر نمی کردم چه می کردم؟
؟ز ساغر گر دماغى تر نمی کردم چه می كردم
هوا تر، می به ساغر، من ملول از فكر هوشيارى
اگر انديشه ی ديگر نمی کردم چه می كردم؟
عرض ديدم به جز مى هرچه زان بوى نشاط آمد
؟قناعت گر بدين جوهر نمی كردم چه می كردم
چرا گويند در خم خرقه صوفى فرو كردى
؟به زهد آلوده بودم،گر نمی كردم چه می كردم
ملامت می كنندم كز چه برگشتى ز مژگانش
؟هزيمت گر ز یک لشكر نمی كردم چه می كردم
مرا چون خاتم سلطانى ملک جنون دادند
؟ اگر ترک كله افسر نمی كردم چه می كردم
به اشک ار كيفر گيتى نمی دادم چه می دادم
؟به آه ار چاره ی اختر نمی كردم چه می كردم
ز شيخ شهر جان بردم به تزوير مسلمانى
؟مدارا گر به اين كافر نمی كردم چه می كردم
گشود آنچ از حرم بايست از دير مغان يغما
؟رخ اميد بر اين در نمی كردم چه می كردم
شعر دوم:
صرف کار ناله کردم عمر چندین ساله را
یار،یار دیگران شد خاک بر سر ناله را
جان شیرین عرضه کردم بر دهانش لب گزید
که ارمغان کی کس برد تنگی شکر بنگاله را
هان،حذر ای مردم از چشم تر من زان که من
عاقبت دانم که طوفانی بود این ژاله را
راه ما بر بندر صورت فتاد ای کاروان
سخت میترسم همی چشمی رسد دنباله را
ساربان بار سفر بر بست و محمل میرود
لال گردی ای زبان بگشا درای ناله را
گفتمش یغما بماند یا رود بیرون ز بزم؟
گفت چون وصل اوفتد رخصت بود دلاله را
شعر سوم:
ز هجرانت چنانم جان بسوزد
که بر جانم دل هجران بسوزد
ز می چون لعل سازی آتشین رنگ
خضر در چشمه ی حیوان بسوزد
ز جور پاسبانش بیم آن است
که آهم خانه ی کیوان بسوزد
مده زاهد رهم در کعبه،ترسم
ز دود کفر من ایمان بسوزد
ز پیکان تو گفتم دل بسوزم
کنون ترسم ز دل پیکان بسوزد
سبق خوان کتاب عشق جانان
گنه نبود اگر قرآن بسوزد
چو شد یعقوب رخت افکند یغما
الهی کلبه ی احزان بسوزد
شعر چهارم:
چهرهی دلبر و من گلگون است
لیک آن از می و این از خون است
گرنه بر کشته ی فرهاد گذشت
آب شیرین ز چه رو گلگون است؟
خون بود قسمت چشم و لب ما
تا لب و چشم بتان می گون است
این شفق نیست که هر شام و سحر
خون من در قدح گردون است
ترسم از جور بتان پیشه کنم
بیوفایی که ندانم چون است
سرو گفتم قد موزون تو را
آه از این طبع که ناموزون است
میرود از پی ترکان یغما
چه کنم کار فلک وارون است
شعر پنجم:
ما خراب غم و خم خانه ز می آباد است
ناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است
خیز و از شعله می آتش نمرود افروز
خاصه اکنون که گلستان ارم شداد است
سیل کهسار خم از میکده در شهر افتاد
وای بر خانه پرهیز که بی بنیاد است
به جز از تاک که شد محترم از حرمت می ؟
زادگان را همه فخر از شرف اجداد است
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است
گفته ای نیست گرفتار مرا آزادی
نه که هر کس که گرفتار تو شد آزاد است
چشم زاهد به شناسایی سِرّ رخ و زلف
دیدن روز و شب و اعمی مادر زاد است
گفتمش خسرو شیرین که ای دل بنمود
که آن که در عهد من این کوه کَنَد فرهاد است
هر که یغما شنود نالهی گرمم گوید
آهن سرد چه کوبی دلش از فولاد است
اشعار یغمای جندقی
شعر ششم:
سینه ام مجمر و عشق آتش و دل چون عود است
این نفس نیست که بر میکشم از دل دود است
دل ندانم ز خدنگ که به خون خفت ولی
این قدر هست که مژگان تو خون آلود است
از تو گر لطف و کرم ور همه جور است و ستم
چه تفاوت که ایاز آنچه کند محمود است
خلق و بازار و جهان کش همه سود است و زیان
من و سودای محبت که زیانش سود است
مهر از شیون من وضع روش داده ز یاد
یا در صبح شب هجر تو قیر اندود است
هر که یغما نگرد لف و خط او گوید
در بر دیو سلیمان زرهی داود است
شعر هفتم:
زهی تجلی نموده حسنت ، به چشم وامق ز روی عذرا
به یک کرشمه ربوده چشمت،توان ز یوسف،دل از زلیخا
سواد مویت شکنج سنبل ، صفات رویت ورق ورق گل
کشیده مستان قدح قدح مل ، ز جام لعلت به جای صهبا
به ملک ایجاد اگر نبودی ، فروغ مهرت کجا نمودی؟
به چشم هستی ز بی وجودی ، وجود آدم نمود حوا
ظهور خود خواست جمال بی چون،به کسوت غیر ز غیر بیرون
گهی در آمد به چشم مجنون ، گهی بر آمد به حسن لیلا
هم اوست عاشق،هم اوست معشوق،هم اوست طالب،هم اوست مطلوب
هم اوست خسرو،هم اوست شیرین،هم اوست وامق،هم اوست عذرا
رقیب باز از میم ملامت ، مکن خدا را برو سلامت
که در حقیقت گناه پنهان ، ز طاعتی به که آشکارا
چمن فرح خیز ، بهار دلکش ، نسیم گلبیز ، شراب بی غش
چو هست فرصت ببین و در کش،به روی ساقی می مصفا
به جام هستی می الستی ، بریز ساقی به عین مستی
ترانه سر کن چو خوش نشستی ، به زعم دشمن به کام یغما
شعر هشتم:
شد فاش در آفاقم آوازهی شیدایی
معروف جهان گشتم از دولت رسوایی
خیز ای دل دیوانه کز بهر تو میگردند
ویرانه به ویرانه طفلان تماشایی
وقت است که خون گردد، بیم است که خون گریم
دل از ستم تنها من از غم تنهایی
تا چند به دورانت میخواهم و خون نوشم
آب طربت خون باد ای ساغر مینایی
فرمود طبیب امروز تجویز به گل قندم
فحش از چه نمیگویی لب از چه نمیخایی
گفتی که شوم سرمست گیرم به دو بوست دست
از بهر چه خواهی بست عهدی که نمیپایی
یار من و یار تو آن غائب و این حاضر
یغما من و خاموشی بلبل تو و گویایی
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
اشعار یغمای جندقی
واژگان کلیدی : میرزا رحیم ابوالحسن اثری از آثار گزیده گزینه گلچین مجموعه اشعار از دیوان بهترین و زیباترین ناب و عاشقانه تصویر عکس های از کتاب اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از.










عالی
بعضی از شاعرا نمیدانم چرا ، اما تمام اشعارشون یکدسته
مثل همین شاعر .
و این جالبه.