اشعار حمیدرضا رجایی رامشه

اشعار حمیدرضا رجایی رامشه
شعر نخست :
یک شاخه عشق میدهمت، بو نمیکنی
دیوانهای تو هم، به خدا رو نمیکنی
رویت همیشه در نظرم هست نازنین
هر چند این زمانه به ما رو نمیکنی
جادوی چشمهات به بندم کشید و رفت
بهر رهاییام ز چه جادو نمیکنی؟
بر پشتبام عاشقیام برف غم نشست
پارو به دست داری و پارو نمیکنی
خو کردهام به سنگدلیهات، بیوفا
اما تو سنگدل به کسی خو نمیکنی
یاری طلب نمودم و کس یاریام نکرد
چشمم به دست توست ولی کو؟ نمیکنی
شعر دوم :
بر در چه میزنی، دری وا نمیشود
من گشتهام نگرد که پیدا نمیشود
لیلا یکی، درست بگویم خدا یکی
هر کس به یک کرشمه که لیلا نمیشود
مستی و عشقبازی و دستی به زلف یار
در شعر و قصه میشود، اینجا نمیشود
او از تو سیب خواست، تو دیگر بگو چرا؟
آدم که خام خواهش حوا نمیشود
دریادلم، چهگونه به یک قطره دل دهم؟
یک قطره آب مانده که دریا نمیشود
حق با تو بود اگر به دلت مهر من نبود
دریا که در میان سبو جا نمیشود
حق با من است اگر ز تو دل میکنم شبی
یوسف که پایبند زلیخا نمیشود
از عشق توبه کردن من نیز بیهده است
هیچ اهرمن به توبه اهورا نمیشود
شعر سوم :
وقتی سراپای مردی درگیر یک ماجرا بود
فهمیدم آن ماجرای چشمان یک آشنا بود
امواج ویرانگری داشت، هر قطرهاش بیکران بود
اعماق ناباوری داشت، دریا چه بیانتها بود
میشد شنید از سکوتش، غوغای پنهانیاش را
ما خود شنیدیم و دیدیم حتی سکوتش صدا بود
با یک دل آسمانی، یک زورق از باور عشق
دل را شبی زد به دریا، مردی که خود ناخدا بود
گرداب و طوفان سختی، دریا همآن شب به پا کرد
زورق شکست و مسافر تنها امیدش خدا بود
دریا تو بودی و چشمت، امواج ویرانگرش بود
وقتی که سکان قلبم محتاج یک ناخدا بود
اما چه خوش میخرامید در بسترت زورق دل
وقتی که آرامشی داشت، وقتی که دور از جفا بود
خود را به ساحل رساندم، من؛ مرد زورقشکسته
مردی که هرگز نپرسید دریا چرا بیوفا بود
در ساحل چشمهایت گفتم که جز من کسی نیست
اما دریغا ندیدم، ساحل پر از رد پا بود
دیگر کسی بعد از آن شب، از من سراغی ندارد
از من فقط قصه ای ماند، مردی که در شب رها بود
شعر چهارم :
حالمان بد نیست غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بی داد آمد، داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشهام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشهام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردر گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو میکنم
هر چه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
نیستم از مردم خنجر به دست
بت برستم بت برستم بت برست
بت برستم بت برستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد میبارد چون لب تر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کردهام
راه دریا را چرا گم کردهام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمیگویم که خاموشم مکن
من نمیگویم فراموشم مکن
من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش
آه ! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
راه رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون میچکد
خون صد فرهاد مجنون میچکد
خستهام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
گویی از فرهاد دارد ریشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس آیا فکر ما را کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزی است که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفأل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت :
” ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ”
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
اشعار حمیدرضا رجایی رامشه
واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از مثنوی حالمان بد نيست غم كم مي خوريم از کیست متن شعر کامل حالمان بد نیست غم کم میخوریم حمید رضا رجایی.






عالی عالی