
آذر بیگدلی – غزل شماره 83
یار شد بی وفا، کسی چه کند؟
درد شد بی دوا، کسی چه کند؟
گر تو اندیشه از خدا نکنی
چه کند ای خدا، کسی چه کند؟
بیگنه کشتی و ز کشته ی خویش
خواهی ار خونبها کسی چه کند؟
مرغ نشکسته بال را، صیاد
نکند چون رها کسی چه کند؟
به کسی با چنان لبان دشنام
گر دهی، جز دعا کسی چه کند؟
به تو بیگانه، کز غرور نه ای
به کسی آشنا، کسی چه کند؟
شکوه آذر ز کس مکن چو تو را
نیست تاب جفا کسی چه کند؟



