
آذر بیگدلی – غزل شماره 67
چو رویت، لاله ی رنگین نباشد
چو مویت، نافه ای در چین نباشد
مهی و مه به این پرتو ندیدم
شهی و شه به این تمکین نباشد
غزالی کو چرد در خاک کویت
عجب گر ناف او مشکین نباشد؟
به مسکینان گرت بخشایشی هست
به مسکینی من، مسکین نباشد
شکر چون از لب شیرین فشانی
دل خسرو، سوی شیرین نباشد
مسلمانی، در ایام تو کافر
ندیدم کش خلل در دین نباشد
چرا با دشمنانت مهربانی است
اگر با دوستانت کین نباشد؟
شب مرگم، چو در بالین تو باشی
مرا گو شمع بر بالین نباشد
دعایت چون کند آذر، کسی نیست
که او را بر زبان آمین نباشد



