
آذر بیگدلی – غزل شماره 171
بر سر ره نشسته ام، قاصد کوی یار کو؟
دیده سفید کرده ام، گردی از آن دیار کو؟
غیر به بزم آن پسر، محرم و من برون در
گر نکند دعا اثر، بازی روزگار کو؟
روز جزا، فرشته ای، کز بد و نیک پرسدم
گریه کنان به دامنش، دست زنم که یار کو؟
از پی قتل دوستان، تیغ کشد چو از میان
گر نشوم ز پی روان، طاقت انتظار کو؟
یار و رقیب همنشین، آذر تنگدل غمین
دشمنی سپهر این، دوستی نگار کو؟



