
آذر بیگدلی – غزل شماره 158
من و دردت، که درمان من است این
چه درمان؟ راحت جان من است این
من و افغان، دلت گر مهربان شد
که از تأثیر افغان من است این
زدم دستش به دامان، گفت از ناز
بکش دستت، که دامان من است این
نهان از زخم تیرش مردم، اما
نگفتم کار جانان من است این
ولی ترسم که چون پیکان ز خاکم
کشد، گوید که: پیکان من است این
مپرس ای همدم، این زرکش قبا کیست؟
گدایش من، که سلطان من است این
به جانم دایم از دست دل آذر
مگو دل، دشمن جان من است این



