گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 9 - ادبستان شعر پارسی % %

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت 9

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت

حکایت 9

 

جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید . کسی گفت : فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد .  گویند آن بازرگان به بخل معروف بود .

گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب

تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان

جوانمرد گفت : اگر خواهم ، دارو دهد یا ندهد و گر دهد منفعت کند یا نکند ، باری ، خواستن ازو زهر کشنده است .

هر چه از دونان به منّت خواستی

در تن افزودی و از جان کاستی

و حکیمان گفته‌اند : آب حیات اگر فروشند فی‌المثل به آب روی ، دانا نخرد که مردن به علّت بِه از زندگانی به مذلّت

اگر حنظل خوری از دست خوشخوی

بِه از شیرینی از دست ترش روی

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤