
حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 181
مپندار او نهان و تو عیانی
تو در سبحات سبحانی نهانی
چو تو باشی نه برخورداراز اویی
چو او باشد تو کی اندر میانی
گمان بگذار و بر نور یقین پیچ
که بی شک او یقین و تو گمانی
تویی هستی نما و اوست هستی
سرابی، او چو آب زندگانی
نه تنها معنی جسم است و صورت
بود معنی ارواح و معانی
هر آیینه ز حق اسمی نماید
تو اسما جملگی را ترجمانی
بیا آیینه ها گم کن در اسماء
تو هم گم شو مهین اسمی بمانی
وزین پس نفی اسما و صفاتست
در این دریا همه گشتند فانی
نماند نی عبارت نی اشارات
نه اسراری بماند نی بیانی



