
حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 141
ز اشک و آه اندر بوته ی تصعید و تقطیرم
اگر باور نداری بین ز اشک سرخ اکسیرم
مشو سرپیچ چون زلف شب آسایت حذر فرما
ز افغان سحرگاه و ز دود آه شبگیرم
بشارت ای گروه کودکان دیوانه ای آمد
حذر ای معشر فرزانگان بگسیخت زنجیرم
هوای عشقبازی با جوانانم دگر نبود
برآنم تا بیابم پیری و در پای او میرم
نه پیر سالخورد از گردش این کهنه زال چرخ
جوان رایی که گیرم دامنش، طفلی ز سر گیرم
غرض کز عشق خوبان نبودم اسرار دل خالی
گهی عشق جوانان دارم و گه عاشق پیرم