
شمس مغربی – غزل شماره 185
تو نگارین به لطافت همگی جان و دلی
گر چه ساکن شده در مملکت آب و گلی
تو مگر باغ بهشتی که چنین مطبوعی
تو مگر فصل بهاری که چنین معتدلی
یارب این گل زچه باغ است که رویش چو بدید
گل به صد رنگ برآمد بر او از خجلی
چون نگار چگلی خوب به خوبی تو نیست
نتوان گفت به خوبی چو نگار چگلی
بدل آن را طلبد دل که نباشد بدلش
جان نجوید بدلش زانکه تو جا نرا بدلی
گسل ای دوست مکن از سر کویت مارا
من چه کردم که من دلشده را در گسلی
ای دل از مسکن خود از چه به غربت رفتی
لیک باید وطن خویش ز خاطر نهلی
تو زمانی مگسل هیچ زما در دو جهان
سر پیوند که داری که ز ما می گسلی
مغربی دیده به دیدار تو روشن دارد
گر چه باور نکند فلسفی و معتزلی