
شمس مغربی – غزل شماره 74
صبح ظهور دم زد و عالم پدید شد
مهر رخت ز مشرق آدم پدید شد
پوشیده بود روی تو در زیر موی تو
چون بازگشت موی تو از هم پدید شد
جان جهان که در خم زلف تو شد نهان
زلف تو از هر شکن و خم پدید شد
بر ملک نیستی لب لعلت که بحر کرد؟
یک دم دمید و عالم از آن دم پدید شد
یک نکته گفت لعل تو شور از جهان بخاست
یک جرعه ریخت جام تو صد خم پدید شد
مجروح نیش غمزه مرد افکن تو را
هم از لب چو نوش تو مرهم پدید شد
بر هر دلی که گشت جمال تو جلوه گر
در وی هزار نقش دمادم پدید شد
تا شد یقین که شادیت اندر غم دل است
دل را هزار خرمی از غم پدید شد
خورشید آسمان ولایت ظهور یافت
تا مغربی ز مغرب عالم پدید شد