چو باده چشم تو خورده است دل خراب چراست

شمس مغربی – غزل شماره 41

چو باده چشم تو خورده است دل خراب چراست

چو حال توست در آتش جگر کباب چراست

ز پیچ زلف تو در تاب رفت مهر رخت

چو زوست تابش رویت ازو شباب چراست

چو نیست عهد شکن غیر زلف پر شکنت

بگو که با دل مسکنت این عتاب چراست

ز من هرآنچه تو می گویی و آن همی شنوی

چو من صدای توام با منت خطاب چراست

چو نیست غیر تو کس از که میشوی پنهان

چو ناظر او تویی بر رخت نقاب چراست

اگر چه در خم چوگان توست گوی دلم

ز چیست منقلب آخر در انقلاب چراست

ز باد پرس که دریا ز کیست آشفته

ز بحر پرس که کشتی در اضطراب چراست

چو ما هر آنچه تو دادی به ما همان خوردیم

زیاده هیچ نخوردیم پس حساب چراست

کتاب مغربی چون نسخه کتاب تواست

ازو مپرس که این حرف در کتاب چراست

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها