
شمس مغربی – غزل شماره 2
ای جمله جهان در رخ جانبخش تو پیدا
وی روی تو در آینه ی کون هویدا
تا شاهد حسن تو در آیینه نظر کرد
عکس رخ خود تو شد واله و شیدا
هر لحظه رخت داد جمال رخ خودرا
بر دیده خود جلوه بصد کسوت زیبا
از دیده ی عشاق برون کرد نگاهی
تا حسن خود از روی بتان کرد تماشا
رویت ز پی جلوه گری آینه ای ساخت
آن آینه را نام نهاد آدم و حوا
حسن رخ خود را به همه روی در او دید
زان روی شد او آینه ی جمله ی اسما
ای حسن تو بر دیده ی خود کرده تجلی
در دیده ی خود دید عیان چهره ی خود را
چون ناظر و منظور تویی غیر تو کس نیست
پس از چه سبب گشت پدید این همه غوغا
ای مغربی آفاق پر از ولوله گردد
سلطان جمال چو زند خیمه به صحرا