
شمس مغربی – غزل شماره 1
خورشید رخت چو گشت پیدا
ذرات دو کَون شد هویدا
مهر رخ تو چو سایه انداخت
زان سایه پدید گشت اشیا
هر ذره ز نور مهر رویت
خورشید صفت شد آشکارا
هم ذره به مهر گشت موجود
هم مهر به ذره گشت پیدا
دریای وجود موج زن شد
موجی بفکند سوی صحرا
آن موج فرو شد و برآمد
در کسوت و صورتی دلارا
بر رسته بنفش ی معانی
چون خط خوش نگار رعنا
بشکفته شقایق حقایق
بنموده هزار سرو بالا
این جمله چو بود عین آن موج
و آن موج چو بود عین دریا
هر جزو که هست عین کل است
پس کل باشد سراسر اجزا
اجزا چو بود مظاهر کل
اشیا چه بود ظلال اسما
اسما چه بود ظهور خورشید
خورشید جمال ذات والا
صحرا چه بود زمین امکان
کانست کتاب حق تعالی
ای مغربی این حدیث بگذار
سرّ دو جهان مکن هویدا