
شمس مغربی – غزل شماره 181
تا تو اندر مراتب عددی
که دهی که هزار و گاه صدی
لب را قشر و قشر را لبی
جسم را روح و روح را جسدی
نیستی هیچ خالی از کثرت
تا درین معرض و درین صددی
گاه ابری و گاه بارانی
گاه سحری و گه براو زبدی
بلبل و نوبهار بستانی
گلرخ و ماه روی و سرو قدی
خوبی روی هر پری رویی
زیب هر زلف و خط و خال و خدی
به حقیقت تو را جهان ولد است
گر چه او را تو این زمان ولدی
گر چه در اسم و نعت بسیاری
لیک در ذات واحد احدی
پیش از این بود مغربی ازلی
مدتی شد که گشته است ابدی