
شمس مغربی – غزل شماره 182
ادرلی راح توحید الا یا ایها الساقی
ارحتی ساعة عنی و عن قیدی و اطلاقی
به جام صرف توحیدم بدان سان محو کن از خود
که از فانی شوم فانی و با باقی شوم باقی
واشربنی بنی حمیاه بکاس من محیاه
واعطرنی بریاه و ذوق اهل اذواقی
شراب ناب توحیدم تواند وارهانیدن
ز دست شرک و کفر و دین و سالوسی و زراقی
ولاتسالنی عن فضلی و عن جمعی و عن وصلی
و عن فقدی و عن وجدی و عن حالات اشواق
تویی چون فصل و وصل من تویی چون فرق و جمع من
تویی چون فقد و وجد من بل از من هم تو مشتاقی
اما تنظر الی حال اما تنظر الی بالی
اما تنظر الی ذاتی و اسمایی و اخلاقی
تویی از دیده ی عشاق ناظر در پری رویان
که حسن چهره ی خوبان و نور چشم عشاقی
ندانم مغربی خود کیست کو پیوسته می گوید
انا الشمس التی طلعت و هذا نور اشراقی