
شمس مغربی – غزل شماره 131
معنی حسن تو در صورت جان می بینم
عکس رخسار تو در جام جهان می بینم
دفتر حسن بتان را به نظر می آرم
از تو در هر ورقی نام و نشان می بینم
غمزه ات را چو نظر می کنم از هر نظری
همه بر حسن رخ خود نگران می بینم
گر چه از دیده ی اغیار نهان می گردی
منت از دیده ی اغیار عیان می بینم
می کنم هر نفسی دیده ای از روی تو وام
تا بدان دیده تو را تابتوان می بینم
خویشتن را چو منم سایه تو زان شب و روز
در پی ات بر صفت سایه دوان می بینم
که هویدا شوی از فرط نهانی بر من
که ز افراط عیانیت نهان می بینم
تو یقینی و جهان جمله گمان من به یقین
مدتی شد که یقین را ز گمان می بینم
تو مرا مغربی از من به من و در من بین
چند گویی که تو را درد گران می بینم