
شمس مغربی – غزل شماره 105
نیست پنهان حق ز چشم مردمان حق شناس
گر چه هر ساعت نماید خویش را در هر لباس
هر زمان آید به لبسی یار از خلوت برون
گاه اطلس پوش گشته گاه پوشیده پلاس
گر هزاران جامه پوشد قامت او هر زمان
بر نظر هرگز نگردد ملتبس زان البتاس
باده بیرنگ لیکن رنگ های مختلف
میشود ظاهر درو از اختلاف جام و کاس
گر شراب ناب بی رنگت همی باید مدام
دیده را پر رنگ ساقی دادنی بر کاس و طاس(1)
در هزاران آینه هر لحظه رویش منعکس
میشود نا شایدش دیدن ز راه انعکاس
از زبان جمله ی ذرات عالم مهر او
می کند بر هستی خود هم ستایش هم سپاس
هر یکی از کثرت عالم که می بینی یکیست
پس ازین وحدت بدان وحدت توان کردن قیاس
نور هستی جمله ی ذرات عالم تا ابد
می کنند از مغربی چون ماه از مهر اقتباس
چون اساس خانه توحید بر فقر و فناست
جز که بر فقر و فنا نتوان نهادن این اساس
گر همی خواهی که ره یابی به سوی وحدتش
بگذراز خود یعنی از جان و دل و عقل و حواس
واژگان دشوار : 1-در برخی منابع، این بیت وجود نیامده است.