
شمس مغربی – غزل شماره 104
ای جمال تو در جهان مشهور
لیکن از چشم انس و جان مستور
نور رویت به دیده ها نزدیک
لیکن از دیدنش نظرها دور
گر چه باشد عیان چه شاید دید
قرص خورشید را بدیده ی مور
غیر گرمی کجا کند ادراک
ز آفتاب منیر تابان کور
هم به تو می توان تو را دیدن
بل تویی ناظر و تویی منظور
مدتی این گمان همی بردم
ذاکر و ذکر و شاکر و مشکور
مهر رویت چو تافت بر عالم
یافت ذرات کاینات ظهور
گشت پیدا از عکس زلف و رخت
در جهان کفر و دین و ظلمت و نور
لب شیرین و چشم فتانت
در زمانه فکند فتنه و شور
مغربی را مدام آن لب و چشم
در جهان مست دارد و مخمور