
شمس مغربی – غزل شماره 101
یار ما هر ساعتی آید به بازاری دگر
تا بود حسن و جمالش را خریداری دگر
کسوت دیگر بپوشد جلوه ی دیگر کند
مظهر دیگر نماید بهر اظهاری دگر
آن سهی سرو خرامان بر لب جوی جهان
آید او قد بتان هر دم به رفتاری دگر
آن سهی سرو خرامان بر لب جوی جهان
آید او قد بتان هر دم به رفتاری دگر
چشم مستش عین چشم دلبران گردد که تا
مست چشم او شود هر لحظه هشیاری دگر
من نی ام تنها گرفتار و اسیر زلف او
زلف او دارد به هر مویی گرفتاری دگر
چشم جان را روی یار از چهره ی هر ماه روی
می نماید هر زمانی تازه دیداری دگر
یک زمان از گفتگو خالی نباشد در جهان
هر زمان از هر زبان باشد به گفتاری دگر
کار او عشقست و با خود عشقبازی می کند
نیستش جز عشق با خود باختن کاری دگر
روی او را دیده گر صد بار بیند هر نفس
در پی آن باشد او تا بیندش باری دگر
از زبان جمله ی ذرات عالم مغربی
می کند بر مهر رویش هر دم اقراری دگر