
شمس مغربی – غزل شماره 161
عشق من حسن تو را درخور اگر هست بگو
چون منت در دو جهان مظهر اگر هست بگو
منظری نیست تو را به ز دل و دیده ی من
زین دل و دیده به ات منظر اگر هست بگو
غیر سودای تو اندر دل ما چیزی نیست
غیر سودای توام در سر اگر هست بگو
زیور حسن تو دایم نظر عشاق است
حسن را بهتر ازین زیور اگر هست بگو
بهتر از عشق من و حسن تو در عالم چیست
زین دو در جمله جهان بهتر اگر هست بگو
غیر تو در دو جهان هیچ کسی نیست دگر
غیر تو در دو جهان، دیگر اگر هست بگو
لشکر حسن تو غارتگر جان و دل ماست
به جز از لشکر او لشکر اگر هست بگو
کشور دل به تو دادیم و تویی حاکم او
حاکمی جز تو در این کشور اگر هست بگو
مغربی پرتو خورشید تو عالم بگرفت
آفتابی چو تو در خاور اگر هست بگو