
شمس مغربی – غزل شماره 162
صفت شکل و دهانش به زبان هیچ مگو
به یقینش چو بدیدی به گمان هیچ مگو
گر تو را هیچ از آن ذوق دهان شد حاصل
بر پی ذوق از آن ذوق دهان هیچ مگو
از میان خوش به کنار آی و بگیرش به کنار
چون گرفتی به کنارش ز میان هیچ مگو
تو که بی نام و نشان هیچ نگشتی در وی
به کسی دیگر ازو نام و نشان هیچ مگو
یار هر لحظه به شکلی دگر آید بیرون
تو به هر شکل که بینیش روان هیچ مگو
حرفهایی که در اوراق جهان مستورند
هست آن جمله خط دوست بخوان هیچ مگو
آنکه در کسوت هر پیر و جوان است نهان
چون عیان گشت بر پیر و جوان هیچ مگو
چون تو را خازن اسرار نهانی کردند
سر نگهدار ز اسرار نهان هیچ مگو
مغربی آنچه توان گفت به هر کس میگوی
وآنچه گفتن نتوان بر همه کس هیچ مگو