تو پری زاده ندانم ز کجا می‌آیی همراه با معنی و تفسیر

تو پری زاده ندانم ز کجا می‌آیی

سعدی-غزل شماره 688

 

تو پری زاده ندانم ز کجا می‌آیی

کآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی

راست خواهی نه حلال است که پنهان دارند

مثل این روی و نشاید که به کس بنمایی

سرو با قامت زیبای تو در مجلس باغ

نتواند که کند دعوی همبالایی

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

عیبت آن است که بر بنده نمی‌بخشایی

به خدا بر تو که خون من بیچاره مریز

که من آن قدر ندارم که تو دست آلایی

بی رخت چشم ندارم که جهانی بینم

به دو چشمت که ز چشمم مرو ای بینایی

نه مرا حسرت جاه است و نه اندیشه مال

همه اسباب مهیاست تو در می‌بایی

بر من از دست تو چندان که جفا می‌آید

خوشتر و خوبتر اندر نظرم می‌آیی

دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست

چاره بعد از تو ندانیم به جز تنهایی

ور به خواری ز در خویش برانی ما را

همچنان شکر کنیمت که عزیز مایی

من از این در به جفا روی نخواهم پیچید

گر ببندی تو به روی من و گر بگشایی

چه کند داعی دولت که قبولش نکنند

ما حریصیم به خدمت تو نمی‌فرمایی

سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد

به چنین زیور معنی که تو می‌آرایی

باد نوروز که بوی گل و سنبل دارد

لطف این باد ندارد که تو می‌پیمایی

 

معنی بیت‌های نخستین

تو پری‌زاده ندانم ز کجا می‌آیی
کآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی

نمی‌دانم تو از نسل پریان هستی و از کجا آمده‌ای؛ زیرا انسان معمولی نمی‌تواند چنین زیبا باشد.

راست خواهی نه حلال است که پنهان دارند
مثل این روی و نشاید که به کس بنمایی

اگر حقیقت را بخواهی، پنهان کردن چهره‌ای مانند چهرهٔ تو روا نیست و شایسته نیست که آن را از مردم پوشیده بداری.

سرو با قامت زیبای تو در مجلس باغ
نتواند که کند دعوی همبالایی

سرو، با آن قامت زیبا و بلندش، در باغ نمی‌تواند ادعا کند که هم‌اندازه و هم‌مرتبهٔ قامت توست.

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
عیبت آن است که بر بنده نمی‌بخشایی

در تمام وجود تو هر هنر و کمالی که تصور شود هست؛ تنها عیب تو این است که بر عاشق و بندهٔ خود رحم نمی‌کنی و او را نمی‌بخشی.

به خدا بر تو که خون من بیچاره مریز
که من آن قدر ندارم که تو دست آلایی

تو را به خدا، بر منِ بیچاره ستم مکن و خونم را مریز؛ زیرا من آن‌قدر ارزش و توان ندارم که دست خود را به خون من آلوده کنی.

بی‌رخت چشم ندارم که جهانی بینم
به دو چشمت که ز چشمم مرو ای بینایی

وقتی چهرهٔ تو را نبینم، میل و توان دیدن جهان را ندارم؛ به دو چشمت سوگند، ای مایهٔ بینایی من، از برابر دیدگانم دور مشو.

نه مرا حسرت جاه است و نه اندیشهٔ مال
همه اسباب مهیاست تو در می‌بایی

نه آرزوی مقام و بزرگی دارم و نه نگران مال و ثروتم؛ زیرا همهٔ اسباب زندگی فراهم است و تنها تو هستی که کم هستی و باید در کنارم باشی.

«»

معنی بیت‌های پایانی

بر من از دست تو چندان که جفا می‌آید
خوشتر و خوبتر اندر نظرم می‌آیی

هرچه از سوی تو بیشتر بر من ستم و بی‌مهری می‌رسد، تو در نظر من دوست‌داشتنی‌تر و زیباتر جلوه می‌کنی.

دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست
چاره بعد از تو ندانیم به جز تنهایی

هیچ‌کس دیگری نیست که بتوان به او دل بست؛ پس از تو، جز تنهایی چاره‌ای نمی‌شناسیم.

ور به خواری ز در خویش برانی ما را
همچنان شکر کنیمت که عزیز مایی

حتی اگر با خواری ما را از درگاه خود برانی، باز هم تو را سپاس می‌گوییم؛ زیرا همچنان برای ما عزیز و گرامی هستی.

من از این در به جفا روی نخواهم پیچید
گر ببندی تو به روی من و گر بگشایی

من به سبب بی‌مهری تو از این درگاه روی برنمی‌گردانم؛ چه در را به رویم ببندی و چه آن را بگشایی.

چه کند داعی دولت که قبولش نکنند
ما حریصیم به خدمت تو نمی‌فرمایی

کسی که خواهان سعادت و سربلندی است، وقتی پذیرفته نشود چه می‌تواند بکند؟ ما مشتاق خدمت به تو هستیم، اما تو به ما اجازه و فرمان خدمت نمی‌دهی.

سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد
به چنین زیور معنی که تو می‌آرایی

ای سعدی، سخنان دل‌انگیز و زاده‌شده از نفس تو، با این آرایش زیبای معنا که به آن‌ها می‌بخشی، دل‌های بسیاری را می‌رباید.

باد نوروز که بوی گل و سنبل دارد
لطف این باد ندارد که تو می‌پیمایی

باد نوروز، با همه‌ی عطر گل و سنبلش، لطف و دل‌انگیزیِ نسیمی را که تو می‌وزانی و می‌پیمایی ندارد.

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی با ستایش زیبایی شگفت‌انگیز معشوق آغاز می‌شود؛ چنان‌که او را فراتر از آدمیان و هم‌پایه پریان می‌داند. شاعر با بهره‌گیری از تشبیه‌هایی چون سرو و پری، کمال ظاهری و هنری محبوب را می‌ستاید و در پایان، بی‌مهری او را تنها عیبش معرفی می‌کند. فضای شعر آمیزه‌ای از شیفتگی، حیرت و گلایه‌ای عاشقانه از معشوقی دلربا و بخشنده‌نبودن است.


واژگان دشوار

پری‌زاده: زاده و آفریده‌شده از پری؛ بسیار زیبارو

آدمیزاده: انسان؛ فرزند آدم

راست خواهی: اگر حقیقت را بخواهی؛ به‌راستی

حلال: روا و جایز

پنهان داشتن: مخفی کردن

روی: چهره و صورت

نشاید: شایسته نیست؛ روا نیست

بِنمایی: نشان بدهی

قامت: قد و اندام

دعوی: ادعا

همبالایی: هم‌قد و هم‌اندازه بودن

سراپای: همهٔ وجود؛ تمام اندام

هنر: کمال و فضیلت

عیب: نقص و کاستی

بخشاییدن: بخشیدن؛ گذشت کردن

نمی‌بخشایی: نمی‌بخشی؛ رحم و گذشت نمی‌کنی


نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل، زیبایی بی‌مانند و کمال محبوب را می‌ستاید و تنها عیب او را بی‌مهری و نبخشیدن عاشق می‌داند.


تفسیر کلی

سعدی در این غزل، معشوق را موجودی فراانسانی و پری‌چهره می‌بیند که زیبایی‌اش از حد آدمیان فراتر رفته است. شاعر با بهره‌گیری از تشبیه‌هایی چون سرو و پری، کمال قامت و چهرهٔ محبوب را می‌ستاید و او را بی‌همتا معرفی می‌کند. در کنار این ستایش‌ها، تنها عیب معشوق را بی‌مهری و بخشش‌نکردن به عاشق می‌داند. بدین‌سان، غزل آمیزه‌ای از تحسین جمال، شیفتگی عاشقانه و شکایت لطیف از سنگدلی یار است.


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤