
سعدی-غزل شماره 684
خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی
یا به بستان به در حجره من بازآیی
گلبن عیش من آن روز شکفتن گیرد
که تو چون سرو خرامان به چمن بازآیی
شمع من روز نیامد که شبم بفروزی
جان من وقت نیامد که به تن بازآیی
آب تلخ است مدامم چو صراحی در حلق
تا تو یک روز چو ساغر به دهن بازآیی
کی به دیدار من ای مهرگسل برخیزی
کی به گفتار من ای عهدشکن بازآیی
مرغ سیر آمدهای از قفس صحبت و من
دام زاری بنهم بو که به من بازآیی
من خود آن بخت ندارم که به تو پیوندم
نه تو آن لطف نداری که به من بازآیی
سعدی آن دیو نباشد که به افسون برود
هیچت افتد که چو مردم به سخن بازآیی
معنی بیتهای شعر
خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی
یا به بستان به در حجره من بازآیی
خوشا آن روزی که مانند گل به چمن بازگردی، یا به باغ بیایی و بر درِ حجرهٔ من حاضر شوی.
گلبن عیش من آن روز شکفتن گیرد
که تو چون سرو خرامان به چمن بازآیی
بوتهٔ شادی و خوشی من زمانی شکوفا میشود که تو با ناز و خرام، مانند سرو، به چمن بازگردی.
شمع من روز نیامد که شبم بفروزی
جان من وقت نیامد که به تن بازآیی
ای شمع من، هنوز روزی نرسیده است که شب تاریکم را روشن کنی؛ ای جان من، هنوز زمانی نرسیده که به وجودم بازگردی.
آب تلخ است مدامم چو صراحی در حلق
تا تو یک روز چو ساغر به دهن بازآیی
تا زمانی که تو روزی مانند جام به سوی دهانم بازگردی، زندگیام همچون شرابی تلخ، پیوسته در گلویم ناخوش و آزاردهنده است.
کی به دیدار من ای مهرگسل برخیزی
کی به گفتار من ای عهدشکن بازآیی
ای کسی که مهر و محبت را بریدهای، چه زمانی برای دیدن من برمیخیزی؟ ای پیمانشکن، چه وقت دوباره به سخن و گفتوگو با من بازمیگردی؟
مرغ سیر آمدهای از قفس صحبت و من
دام زاری بنهم بو که به من بازآیی
تو مانند پرندهای هستی که از قفسِ همنشینی با من به ستوه آمدهای؛ من دام ناله و زاری میگسترانم، شاید دوباره نزد من بازگردی.
من خود آن بخت ندارم که به تو پیوندم
نه تو آن لطف نداری که به من بازآیی
من خود آنقدر بختیار نیستم که به تو بپیوندم، و تو نیز آن اندازه لطف و محبت نداری که دوباره به سوی من بازگردی.
سعدی آن دیو نباشد که به افسون برود
هیچت افتد که چو مردم به سخن بازآیی
سعدی دیوی نیست که با افسون و جادو از میان برود؛ آیا ممکن است روزی به خود بیایی و مانند آدمیان با من سخن بگویی؟
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی بیانگر شوق و بیقراری عاشقی است که چشمبهراه بازگشت یار خویش نشسته است. شاعر با بهرهگیری از تصاویر گل، چمن، سرو، شمع و ساغر، آمدن معشوق را مایه شکفتن شادی و روشنایی جان میداند. فضای شعر آکنده از امید، دلتنگی و انتظار وصال است.
واژگان دشوار
خرم: شاد، خوشحال و باطراوت
چمن: سبزهزار و مرغزار
بستان: باغ
حجره: اتاق و خانهٔ کوچک
گلبن: بوته یا درخت گل، بهویژه بوتهٔ گل سرخ
عیش: شادی، خوشی و زندگی همراه با لذت
شکفتن گیرد: آغاز به شکوفا شدن کند
سرو خرامان: یار خوشرفتار و خوشخرام که به سرو تشبیه شده است
خرامان: با ناز و زیبایی راهرونده
فروزی: روشن کنی و نور ببخشی
بازآیی: بازگردی
مدام: پیوسته و همیشه
صراحی: ظرفی شیشهای یا سفالی، معمولاً دارای گردن بلند، برای نگهداری شراب
حلق: گلو
ساغر: جام و پیالهٔ شراب
به تن بازآیی: به کالبد بازگردی و جان تازه ببخشی
نتیجهگیری
این غزل بیانگر شوق و انتظار عاشق برای بازگشت یار است؛ آمدن معشوق، زندگی و شادی را به دل شاعر بازمیگرداند و دوری او جهان را تلخ و خاموش کرده است.
تفسیر کلی
در این غزل، سعدی شوق و انتظار عمیق خود را برای بازگشت یار بیان میکند و آمدن او را مایهٔ خرمی و شکفتن زندگی میداند. تصاویر گل، چمن، سرو، شمع و ساغر، همگی در خدمت نشان دادن زیبایی و فرخندگی حضور محبوباند. دوری یار، شاعر را در تاریکی و تلخی فرو برده است؛ چنانکه شبهایش بیفروغ و کامش همچون صراحی از آب تلخ پر است. در نگاه سعدی، بازگشت معشوق نهتنها دیداری دوباره، بلکه آغاز روشنایی، شادی و بازگشت جان به کالبد عاشق است.



