
سعدی-غزل شماره 683
قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی
و آب شیرین چو تو در خنده و گفتار آیی
این همه جلوه طاووس و خرامیدن او
بار دیگر نکند گر تو به رفتار آیی
چند بار آخرت ای دل به نصیحت گفتم
دیده بردوز نباید که گرفتار آیی
مه چنین خوب نباشد تو مگر خورشیدی
دل چنین سخت نباشد تو مگر خارایی
گر تو صد بار بیایی به سر کشته عشق
چشم باشد مترصد که دگربار آیی
سپر از تیغ تو در روی کشیدن نهی است
من خصومت نکنم گر تو به پیکار آیی
کس نماند که به دیدار تو واله نشود
چون تو لعبت ز پس پرده پدیدار آیی
دیگر ای باد حدیث گل و سنبل نکنی
گر بر آن سنبل زلف و گل رخسار آیی
دوست دارم که کست دوست ندارد جز من
حیف باشد که تو در خاطر اغیار آیی
سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد
به چنین صورت و معنی که تو میآرایی
معنی بیتهای شعر
قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی / و آب شیرین چو تو در خنده و گفتار آیی
ارزش گل کاهش مییابد هنگامی که تو به گلزار بیایی؛ و آب شیرین بیارزش میشود وقتی تو با خنده و سخن گفتنت ظاهر شوی.
این همه جلوه طاووس و خرامیدن او / بار دیگر نکند گر تو به رفتار آیی
طاووس این همه جلوهگری و خرامیدن را دیگر انجام نمیدهد، اگر تو به راه رفتن و خرامیدن بیایی.
چند بار آخرت ای دل به نصیحت گفتم / دیده بردوز نباید که گرفتار آیی
ای دل، چند بار آخر به نصیحت به تو گفتم: چشم بپوش، مبادا گرفتار شوی.
مه چنین خوب نباشد تو مگر خورشیدی / دل چنین سخت نباشد تو مگر خارایی
ماه اینقدر زیبا نیست، مگر تو خورشیدی؟ دل اینقدر سخت نیست، مگر تو سنگ خارایی؟
گر تو صد بار بیایی به سر کشته عشق / چشم باشد مترصد که دگربار آیی
اگر صد بار بر بالین عاشق کشتهشده بیایی، باز چشم منتظر است که بار دیگر بیایی.
سپر از تیغ تو در روی کشیدن نهی است / من خصومت نکنم گر تو به پیکار آیی
در برابر شمشیر تو سپر بر چهره کشیدن نارواست؛ من دشمنی نمیکنم اگر تو به جنگ و نزاع بیایی.
کس نماند که به دیدار تو واله نشود / چون تو لعبت ز پس پرده پدیدار آیی
هیچکس نمیماند که با دیدن تو حیرتزده و شیفته نشود، آنگاه که تو چون بت و معشوقی زیبا از پس پرده پدیدار شوی.
دیگر ای باد حدیث گل و سنبل نکنی / گر بر آن سنبل زلف و گل رخسار آیی
ای باد، دیگر از گل و سنبل سخن نگو، اگر بر آن زلف سنبلمانند و چهره گلگون او بگذری.
دوست دارم که کست دوست ندارد جز من / حیف باشد که تو در خاطر اغیار آیی
دوست دارم که هیچکس جز من تو را دوست نداشته باشد؛ حیف است که تو به یاد بیگانگان و رقیبان بیایی.
سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد / به چنین صورت و معنی که تو میآرایی
ای سعدی، دختر دمهای تو، یعنی سخن و شعرت، بسیار دلها را ربود؛ با چنین صورت و معنایی که تو میآرایی.
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی سرشار از ستایش زیبایی، شیرینی گفتار و جلوههای دلفریب معشوق است و با تصویرهایی چون گل، طاووس، ماه و خورشید، فضای شاد و عاشقانهای میآفریند. شاعر حضور معشوق را چنان اثرگذار میداند که ارزش گل و جلوه طاووس در برابر او رنگ میبازد. در کنار این ستایش، پندی عاشقانه نیز به دل داده میشود تا از دیدار و دلباختگیِ خطرناک پرهیز کند.
واژگان دشوار
قیمت: ارزش و بها
گلزار: باغ گل
آب شیرین: سخن دلنشین و گفتار گوارا
گفتار: سخن و سخن گفتن
جلوه: زیبایی، نمایش و خودنمایی
طاووس: پرندهای زیبا با پرهای رنگارنگ
خرامیدن: با ناز و غرور راه رفتن
رفتار: شیوه راه رفتن و حرکت کردن
آخرت: سرانجام و پایان کار
نصیحت: اندرز و پند
دیده: چشم
بردوز: ببند و برگردان؛ در اینجا یعنی چشم بپوشان
گرفتار: اسیر و مبتلا
مَه: ماه
مگر: آیا؛ در اینجا به معنی «جز اینکه»
خارایی: مانند خار؛ سخت و خشن
نتیجهگیری
سعدی در این غزل با ستایش زیبایی و شیرینی گفتار یار، نشان میدهد که حضور او بر همه جلوههای طبیعت برتری دارد؛ بااینحال، دل عاشق را از گرفتار شدن در دام این عشق برحذر میدارد.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل با زبانی عاشقانه و اغراقآمیز، زیبایی و دلربایی معشوق را چنان برتر از جلوههای طبیعت میداند که گل، طاووس، ماه و حتی خورشید در برابر او رنگ میبازند. حضور معشوق به گلزار ارزش و رونق تازهای میبخشد و خنده و گفتارش از آب شیرین نیز گوار่اتر تصویر میشود. در بیتهای پایانی، شاعر با دل خویش سخن میگوید و هشدار میدهد که چشم پوشیدن از این زیبایی ممکن نیست و سرانجام به دام عشق گرفتار خواهد شد. این غزل آمیزهای از ستایش معشوق، شور عاشقانه و ناتوانی دل در برابر جاذبه عشق است.



