هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم همراه با معنی و تفسیر

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

سعدی-غزل شماره 449

 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکرده‌ست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

 

معنی بیت‌های شعر

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

بسیار کوشیدم تا عشق خود را پنهان کنم، اما برای کسی که بر آتش عشق است، ممکن نیست که از شور و هیجان نجوشد و بی‌قرار نباشد.

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

از ابتدا عاقل و هوشیار بودم و تصمیم داشتم دل به کسی نبندم؛ اما وقتی چهره و اندام زیبای تو را دیدم، نه شکیبایی برایم باقی ماند و نه عقل و هوشیاری.

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

سخنی از لبان تو با جان و دل من شنیده شد؛ از آن پس، پند و نصیحت دیگران برایم بی‌اهمیت و بی‌اثر است.

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

تنها اگر تو چهره‌ات را بپوشانی و این آشوب عشق را پایان دهی، ممکن است آرام بگیرم؛ وگرنه من نمی‌توانم چشم از دیدن تو بردارم.

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

برای منِ دل‌آشفته بهتر است وارد مجلس سماع و شور و وجد نشوم؛ زیرا اگر به رقص و پای‌کوبی برخیزم، چنان از خود بی‌خود می‌شوم که دیگران مرا بر دوش بیرون خواهند برد.

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده‌ست از انتظار تو دوشم

امروز با من آشتی کن و امشب در کنارم باش؛ زیرا چشم من از دیشب تاکنون به سبب انتظار تو خواب به خود ندیده است.

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

تو مرا در برابر هیچ و بی‌ارزش رها کردی، اما من هنوز بر این باورم که حتی یک تار موی تو را با همه جهان عوض نمی‌کنم.

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

داستان رنج و زخم عشق را باید برای کسی گفت که خود زخم‌خورده باشد؛ زیرا آدم سالم و بی‌درد، اگر مانند من از رنج خویش بنالم، مرا سرزنش خواهد کرد.

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به من نگو که ای سعدی راه عشق را رها کن؛ زیرا وقتی من به پند و اندرز گوش نمی‌دهم، گفتن این سخنان چه فایده‌ای دارد؟

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

رفتن در راه بیابان و تلاش کردن، بهتر از بیهوده نشستن و دست روی دست گذاشتن است؛ و اگر هم به مقصود نرسم، دست‌کم به اندازه توان خود کوشش کرده‌ام.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤