ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی همراه با معنی و تفسیر

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

سعدی-غزل شماره 657

 

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل

که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد

تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت

ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان

که پیر داند مقدار روزگار جوانی

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد

ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد

اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

 

معنی بیت‌های شعر

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی / جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به‌راستی نمی‌دانم در جهان به چه کسی می‌مانی؛ زیرا جهان و هرچه در آن است، تنها جسم و صورت‌اند و تو روح و جانِ همه‌ای.

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت / که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

عاشقان خود به سوی دام عشق تو می‌آیند؛ زیرا هرکس را که گرفتار خود کنی، او را از قید خویشتن و خودخواهی رها می‌سازی.

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی / مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

از حال من مپرس؛ من هرگونه که تو بخواهی هستم. همچنین نام مرا هرچه می‌خواهی بگذار و با هر لقبی که می‌پسندی مرا بخوان.

چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل / که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی

با نخستین نگاه چنان دل انسان را می‌ربایی که با نگاه دوم دیگر نمی‌توان آن دل را بازپس گرفت.

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت / ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی

تو چهره‌ات را در پس پرده پنهان کرده‌ای، اما از شدت شوق دیدن زیبایی‌ات، رازهای پنهان آشکار و پرده‌ها کنار رفته‌اند.

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد / تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

ما بر آتش عشق تو نشسته‌ایم و دود اشتیاقمان بلند شده است؛ اما تو حتی لحظه‌ای درنگ نکردی تا این آتش را خاموش کنی.

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت / ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

هرگاه خیال چهره زیبایت به ذهنم می‌آید، از شدت حیرت نمی‌دانم درباره معناها و وصف آن چه بگویم.

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان / که پیر داند مقدار روزگار جوانی

اگر به چهره جوانان نگاه می‌کنم، گناهی بر من نیست؛ زیرا کسی که پیر شده، ارزش و زیبایی دوران جوانی را بهتر می‌داند.

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد / ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

تو که چشمانت پیوسته از خواب و مستی و نازآلودگی باز نیست، چگونه می‌توانی رنج و عبادت شبانه مرا که تا سحر بیدار می‌نشینم، درک کنی؟

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم / تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

ای نسیم صبا، من راه رفتن به کوی معشوق را نمی‌دانم؛ تو که به سوی او می‌روی، به سلامت برو و سلام مرا به او برسان.

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد / اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

سعدی به هیچ‌وجه نمی‌تواند از دام عشق تو رهایی یابد؛ اکنون که او را اسیر خود کرده‌ای، با او هرگونه که می‌خواهی رفتار کن، حتی اگر می‌خواهی او را بکش.

تفسیر کلی

سعدی در این غزل، معشوق را حقیقتی فراتر از جهانِ ظاهری می‌داند و جهان و موجودات آن را همچون صورت‌هایی بی‌جان در برابر روح و جان او تصویر می‌کند. عشق معشوق چنان نیرویی دارد که عاشقان با میل خود به دام او می‌افتند و در عین اسارت، از وابستگی به خویشتن رهایی می‌یابند. شاعر هویت و حال خود را نیز کاملاً وابسته به اراده و نام‌گذاری معشوق می‌بیند و خویشتن را در برابر خواست او بی‌اختیار می‌یابد. در پایان، نگاه نخستین معشوق چنان نافذ و دل‌رباست که دل را از عاشق می‌رباید و مجال بازپس‌گرفتن آن را از میان می‌برد.


نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل، معشوق را حقیقتی فراتر از جهان مادی می‌داند و از دلدادگی مطلق عاشق سخن می‌گوید؛ عشقی که اختیار و هویت او را در اختیار معشوق قرار داده و با نخستین نگاه، دل را برای همیشه می‌رباید.


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤