
سعدی-غزل شماره 460
بس که در منظر تو حیرانم
صورتت را صفت نمیدانم
پارسایان ملامتم مکنید
که من از عشق توبه نتوانم
هر که بینی به جسم و جان زندهست
من به امید وصل جانانم
به چه کار آید این بقیت جان
که به معشوق برنیفشانم
گر تو از من عنان بگردانی
من به شمشیر برنگردانم
گر بخوانی مقیم درگاهم
ور برانی مطیع فرمانم
من نه آنم که سست بازآیم
ور ز سختی به لب رسد جانم
گر اجابت کنی و گر نکنی
چاره من دعاست میخوانم
سهل باشد صعوبت ظلمات
گر به دست آید آب حیوانم
تا کی آخر جفا بری سعدی
چه کنم پای بند احسانم
کار مردان تحمل است و سکون
من کیم خاک پای مردانم
معنی بیتهای شعر
بس که در منظر تو حیرانم / صورتت را صفت نمیدانم
آنقدر در برابر زیبایی تو حیران و مبهوت ماندهام که نمیتوانم چهره و زیباییات را وصف کنم.
پارسایان ملامتم مکنید / که من از عشق توبه نتوانم
ای پارسایان، مرا سرزنش نکنید؛ زیرا من نمیتوانم از عشق دست بردارم و توبه کنم.
هر که بینی به جسم و جان زندهست / من به امید وصل جانانم
هر کس را که میبینی با جسم و جان خود زنده است، اما زندگی من به امید رسیدن به معشوق است.
به چه کار آید این بقیت جان / که به معشوق برنیفشانم
این باقیمانده جان من چه سودی دارد اگر آن را در راه معشوق فدا نکنم؟
گر تو از من عنان بگردانی / من به شمشیر برنگردانم
اگر تو از من روی بگردانی، من هرگز از عشق تو بازنمیگردم؛ حتی اگر با شمشیر با من بجنگی.
گر بخوانی مقیم درگاهم / ور برانی مطیع فرمانم
چه مرا به حضور خود بپذیری و درگاهت را جایگاه من قرار دهی، و چه مرا برانی، در هر حال فرمانبردار تو هستم.
من نه آنم که سست بازآیم / ور ز سختی به لب رسد جانم
من کسی نیستم که در میانه راه سستی کنم و بازگردم؛ حتی اگر از شدت سختی جانم به لب برسد.
گر اجابت کنی و گر نکنی / چاره من دعاست میخوانم
چه دعایم را بپذیری و چه نپذیری، چاره من دعا کردن است و همچنان تو را میخوانم.
سهل باشد صعوبت ظلمات / گر به دست آید آب حیوانم
اگر به آب زندگی و جاودانگی دست یابم، تحمل سختیهای تاریکی و دشواریها آسان خواهد بود.
تا کی آخر جفا بری سعدی / چه کنم پای بند احسانم
ای سعدی، تا کی باید رنج و بیمهری معشوق را تحمل کنی؟ چه کنم که به لطف و بخشش او وابستهام.
کار مردان تحمل است و سکون / من کیم خاک پای مردانم
شکیبایی و آرامش کار مردان بزرگ است؛ و من در برابر آنان کسی نیستم، بلکه خاک پای ایشانم.



